نوشته های بی اعتبار

بشنو ، باور نکن

نوشته های بی اعتبار

بشنو ، باور نکن

نوشته های بی اعتبار

به جز از عشق
که اسباب سرافرازی بود
آزمودیم همه
کار جهان بازی بود

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۷ دی ۹۶، ۲۳:۴۸ - Engineer Sarmadi
    حیف ...
  • ۲۷ دی ۹۶، ۲۱:۴۳ - محسن رحمانی
    :)

کسی به من از عشق !
چیزی نگفته بود ...
نه بوسه ای مجاز بود
پیشِ چشمانِ کودکی ام
نه آغوش و نوازشی  ....
و یک عالمه
دوستت دارم
لابلای آژیرهای ممتد و  شبهای دلشوره ،
و خاموشی ...
لابلای صفهای بلندِ
نفت و نان و نداری
نارنجک خورد !
و در سکوت مطلق مرد ...
مادر
ولی همیشه
غذایش روی بخاری نفتی زنگ زده ی
 کرم رنگی گرم بود ...
و پدر
به یقه ی باز پیراهنش !
عجیب حساس ...
ما
عشق را
با صدای مارش قبل اخبار از
تلویزیون سیاه و سفید
خانه ی کوچکمان
با شبکه اول سیما آموختیم !
که همه را
میخکوب صحنه های تحمیلی جنگ میکرد ...
مادربزرگ
نه اشک می ریخت
نه مثل مادرم
برای پسرخاله ام
دلواپس بود ..
مادربزرگ
نمازش را که می خواند
برای پسرهای نیامده ی همسایه !
کلاه و شال می بافت ....
و خاله رعنا
سی سالی می شود
که روی زمین می خوابد !
که خاکریزهای سرد را
کمی بیشتر بفهمد ...
ما
عشق را
با همین چیزهای سخت
آغاز کرده ایم
که آسان
به
 " دوستت دارم "
اعتراف نمی کنیم ....

برباد رفته

متن ترانه

نظرات  (۱)

۲۳ دی ۹۶ ، ۱۰:۱۱ دست نویس
سلام
زیبا بود، خسته نباشید عرض می کنم

یادش بخیر، با اینکه تلویزیون برفک و سیاه و سفید بود اما همه چیز رو ازش به خوبی می دیدیم و لذت می بردیم
با اینکه بخاری علاءالدین دود می کرد اما بهانه خوبی برای کباب کردن سیب زمینی بود
نفت شلوغتر از باجه عابر بانک بود زمانی که یارانه می دادن،
یادش بخیر مادربزرگ، سواد نداش ولی از من می پرسید این کوپن چند نفره است، شماره اش چند است؟
.
.

موفق باشید.
پاسخ:
سلام
یادآوری بسیار زیبا و به موقع و به جائی بود
ممنون که لطف کرده ارائه نظر فرمودید
سپاسگزارتان هستم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی