نوشته های بی اعتبار

بشنو ، باور نکن

نوشته های بی اعتبار

بشنو ، باور نکن

نوشته های بی اعتبار

به جز از عشق
که اسباب سرافرازی بود
آزمودیم همه
کار جهان بازی بود

بایگانی
آخرین نظرات

لقمان حکیم گفت:
من سیصد سال با داروهای مختلف، مردم را مداوا کردم؛

و در این مدت طولانی به این نتیجه رسیدم که هیچ دارویی بهتر از "محبت" نیست !

کسی از او پرسید: و اگر این دارو هم اثر نکرد چی؟

لقمان حکیم لبخندی زد و گفت؛

"مقدار دارو را افزایش بده !! "

جواب سلام را باسلام بده

جواب تشکر را با تواضع

جواب کینه را با گذشت

جواب بی مهری را با محبتپ

جواب دروغ را با راستی

جواب دشمنی را با دوستی

جواب خشم را به صبوری

جواب سرد را به گرمی

جواب نامردی را با مردانگی

جواب پشت کار را با تشویق

جواب بی ادب را با سکوت

جواب نگاه مهربان را با لبخند

جواب لبخند را با خنده

جواب دل مرده را با امید

جواب منتظر را با نوید

جواب گناه را با بخشش

هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار ، مطمئن باش هر جوابی بدهی،

یک روزی ، یک جوری ، یک جایی به تو باز گردد...

برباد رفته

نخستین پادشاه زن ایرانی پس از اسلام

"شیرین”

 دختر رستم بن شروین از سِپَهبُدان خانان باوَند 

 و همسر فخرالدوله دیلمی(۳۸۷ق. ـ ۳۶۶ق.)

که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید  و بر مازندران حکومت می کرد.

او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود.

 او بر مازندران و گیلان ، ری ، همدان و اصفهان حُکم می راند .

به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است.

سلطان محمود در نامه ی خود نوشته بود :

باید سِکّه به نام من کنی و خراج فرستی والا جنگ را آماده باشی .

شیرین به پیک محمود گفت :

 اگر خواست سرور شما را نپذیرم چه خواهد شد ؟

پیک گفت :

آنوقت محمود غزنوی سرزمین شما را براستی از آن خود خواهد کرد .

شیرین به پیک گفت :

که پاسخ مرا همین گونه که می گویم به سَرورتان بگویید

در عهد شوهرم همیشه می ترسیدم که محمود با سپاهش بیاید و کشور ما را نابود کند

ولی امروز ترسم فرو ریخته است

 برای اینکه می بینم شخصی مانند محمود غزنوی که می گویند  سلطانی  باهوش و جوانمرد است

 برروی زنی شمشیر می کشد .

به سَرورتان بگویید: اگرمیهنم مورد یورش قرار گیرد با شمشیر از او پذیرایی خواهم نمود .

اگر محمود را شکست دهم تاریخ خواهد نوشت که محمود غزنوی را زنی جنگاور کشت

 و اگر کشته شوم باز تاریخ یک سخن خواهد گفت  محمود غزنوی زنی را کشت .

 پاسخ هوشمندانه بانوشیرین،

سبب شد که محمود تا پایان زندگی خویش از لشکرکشی به ری خودداری کند .

شیرین پادشاه زن ایرانی هشتاد سال زندگی کرد و همواره مردمدار و نیکخو بود.

برباد رفته

خداوند در سوره "تین"(انجیر) به این میوه قسم خورده است 

دانشمندان دین‌پژوه می‌گویند،

احتمالاً علت آن است که انجیر، یکی از میوه‌های همه چیز تمام است و کلکسیونی از املاح و ویتامین‌ها دارد؛

لذا مورد توجه خاص قرآن قرار گرفته است.

اما این سوگند، ویژگی ظریف دیگری هم در بر دارد که موجب مسلمان شدن یک تیم تحقیقاتی ژاپنی شده است.

قصه از این‌جا شروع شد که یک گروه پژوهشی ژاپنی، در بین مواد خوراکی به دنبال منبع پروتئین خاصی بودند

که به میزان کم، درمغز انسان و حیوانات تولید می‌شود.

این پروتئین، کاهش دهنده کلسترول خون ومسئول تقویت قلب و شجاعت انسان است

و بازتولیدش بعد از ۶۰ سالگی تعطیل می‌شود.

ژاپنی‌ها فهمیدند این ماده فقط در انجیر و زیتون موجود است و برای تأمین آن،

باید انجیر و زیتون را به نسبت یک به هفت مصرف کرد.

بعد از ارائه این نتیجه یکی از قرآن پژوهان مصری نامه‌ای به این تیم تحقیقاتی می‌نویسد و اعلام می‌کند که :

در کتاب مقدس مسلمانان، خداوند به انجیر و زیتون در کنار هم قسم خورده.

نام انجیر فقط یک بار و نام زیتون نیز هفت بار در قرآن آمده است

برباد رفته

برباد رفته

سگی نزد شیری آمد و  گفت:

بامن کشتی بگیر!!!!

شیر سر باز زد.!

سگ گفت:

نزد تمام سگان خواهم گفت: شیر از مقابله با من می هراسد!

شیر گفت:

سرزنش سگان را خوشتر دارم از اینکه شیران مرا شماتت کنند که با سگی کشتی گرفته ام.....

برباد رفته

شعر معروف «روباه و زاغ» کتاب‌ درسی دوران مدرسه واقعاً سروده‌ی چه کسی است؟

تصویر زاغی که با یک قالب پنیر به دهان،

بالای درختی نشسته و روباهی پای درخت در حال صحبت با او و در واقع گول زدن اوست،

شاید برای همه‌ی ما آشنا باشد.

بله این تصویر درس «روباه و زاغ» کتاب‌ درسی فارسی است

و شعر معروفی که سراینده‌اش حبیب یغمایی معرفی شده است.

اما این شعر در واقع ترجمه‌ی منظوم حبیب یغمایی است

از شعر شاعر فرانسوی قرن هفدهم یعنی «ژان دو لافونتن»،

که البته در کتاب درسی به نام شاعر اصلی آن اشاره‌ای نشده است.

این در حالی است که دو ترجمه‌ی آزاد دیگر هم از این شعر در زبان فارسی منتشر شده است.

آن‌طور که در کتاب «اصول فن ترجمه‌ی فرانسه به فارسی» (انتشارات سمت) آمده،

ایرج میرزا و نیر سعیدی هم این شعر را ترجمه کرده‌اند.

متن دو ترجمه‌ی موجود از این شعر در زبان فارسی در پی می‌آید:

«روباه و زاغ» / ترجمه‌ی حبیب یغمایی

زاغکی قالب پنیری دید

به دهان برگرفت و زود پرید

بر درختی نشست در راهی

که از آن می‌گذشت روباهی

روبه پرفریب و حیلت‌ساز

رفت پای درخت و کرد آواز

گفت به به چقدر زیبایی

چه سری چه دُمی عجب پایی

پر و بالت سیاه‌رنگ و قشنگ

نیست بالاتر از سیاهی رنگ

گر خوش‌آواز بودی و خوش‌خوان

نبودی بهتر از تو در مرغان

زاغ می‌خواست قار قار کند

تا که آوازش آشکار کند

طعمه افتاد چون دهان بگشود

روبهک جست و طعمه را بربود

«روباه و زاغ» / ترجمه‌ی ایرج میرزا

کلاغی به شاخی جای‌گیر

به منقار بگرفته قدری پنیر

یکی روبهی بوی طعمه شنید

به پیش آمد و مدح او برگزید

بگفتا: «سلام ای کلاغ قشنگ!

که آیی مرا در نظر شوخ و شنگ!

اگر راستی بود آوای تو

به‌ مانند پرهای زیبای تو!

در این جنگل اکنون سمندر بودی

بر این مرغ‌ها جمله سرور بودی

ز تعریف روباه شد زاغ، شاد

ز شادی بیاورد خود را به‌ یاد

به آواز خواندن دهان چون گشود

شکارش بیافتاد و روبه ربود

بگفتا که: «ای زاغ این را بدان

که هر کس بود چرب و شیرین‌زبان

خورد نعمت از دولت آن کسی

که بر گفت او گوش دارد بسی

هم‌اکنون به‌ چربی نطق و بیان

گرفتم پنیر تو را از دهان

برباد رفته

این شعر و تصنیف زیبای اون رو همه ی ما حداقل یک بار خوندیم و شنیدیم

شعری زیبا از مهرداد اوستا :

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟ 

**************


ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می‌گذارند.

دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ،

پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می‌دهد.

دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می‌شوند،

به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود

سعی می‌کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند.

ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود .

تا اینکه یک روز  مهرداد اوستا به همراه دوستانش ،

نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می‌بیند…

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می‌شود.

بله نامزد اوستا فرح دیبا بود ..

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می‌شود.

و در نامه ای از مهرداد اوستا می‌خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می‌سراید..

حالا یک بار دیگه شعر رو بخونید ….

برباد رفته

نوشته ای که ذیدر زیر آورده شده است

مرحوم میرزا محمد الویری به مرحوم احمدخان امیر حسینی سیف الممالک فرمانده فوج قاهر خلج رقمی داشته

که شروع تا خاتمه نامه تمام از حروف بی نقطه الفبا انتخاب و در نوع خود از شاهکارهای ادب زبان پارسی به شمار می آید.

انگیزه نامه و موضوع آن قلت در آمد و کثرت عائله و تنگی معیشت بوده است.

این نامه در زمان ناصرالدین شاه نوشته شده است:

سر سلسله امرا را کردگار احد،

امر و عمر سرمد دهاد.

دعا گو محمد ساوه ای در کلک و مداد ساحرم و در علم و سواد ماهر.

ملک الملوک کلامم و معلم مسائل حلال و حرام.

در کل ممالک محروسه اسم و رسم دارم.

درهرعلم معلم و در هراصل موسسم .

در کلک عماد دومم درعالم، درعلم وحکم مسلم کل امم سرسلسله اهل کمالم اما کوطالع کامکار و کو مرد کرم؟

دلمرده آلام دهرم.

کوه کوه دردها در دل دارم.

مدام در دام وام، و علی الدوام در ورطه آلام دهرم هر سحر و مسا در واهمه و وسواس که مداح که گردم

و کرا واسطه کار آرم که مهامم را اصلاح دهد و دو سه ماهم آسوده دارد.

مکرر داد کمال دادم و در هر مورد مدح معرکه ها کردم.

همه گوهر همه در، همه لاله همه گل،

همه عطار روح همه سرور دل، اما لال را مکالمه و کررا سامعه و کور را مطالعه آمد.

همه را طلا سوده در محک ادراک آورده احساس مس کردم و لامساس گو آمدم.

اما علامه دهرم،

ملولم و محسود و عوام کالحمار محمود و مسرور ...

لا اله الا الله وحده وحده

دلا در گله مسدود دار

در همه حال که کارهای همه عکس مدعا آمد

علاوه همه دردها و سرآمد کل معرکه ها عروس مهر در آرامگاه حمل در آمد.

عالم و عام لام و کرام،

صالح و طالح،

صادر و وارد،

کودک و سالدار،

گدا و مالدار،

همه در اصلاح اهل و اولاد و هر کس هر هوس در معامله و سودا دارد آماده و اطعمه و هر سماط گرد آورده،

حلوا و کاک،

سرکه و ساک،

کره و عسل،

سمک و حمل،

گرمک و کاهو،

دلمه و کوکو،

امرود و آلو،

الی کلم کدو،

همه در راه،

مکر دعاگو که در کل محرومم و در حکم کاالمعدوم.

اگر موهوم و معلول معدل سه صاع و دو درم ارده گردد حامد و مسرورم.

مگر کرم سر کار اعلی که سرالولد و سرالوالد در او طلوع کرده و دادرس آمده،

درد ها دوا، وامها ادا و کامها روا گردد.

له طول عمر کطول المطر سواء له الدرهم،

و که المدر دهد مرد را کام دل کردگار همه عمر آسوده

و کامکار دل آرا همه کار و کردار او ملک در سما مادح کار او طول الله عمره و دمره حاسده،

هلک اعدانه، اعطه ماله، اصلح احواله و اسعد اولاده مدام السماء

برباد رفته

از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.
در هر ایستگاهی که قطار می ایستاد کسی گم می شد.
قطار می گذشت و سبک می شد.
قطاری که به مقصد خدا می رفت عاقبت به ایستگاه بهشت رسید.
پیامبر گفت:اینجا بهشت است،و من شادمانه بیرون پریدم.
اما ...تو پیاده نشدی و من نفهمیدم....!!
قطار رفت و دور شد و من از فرشته ای پرسیدم مگر اینجا آخرش نیست؟
و او گفت:این قطار به سوی خدا می رود.
و خدا به آنان می گوید:
"درود بر شما،راز من همین است."
آنان که مرا می خواهند در ایستگاه بهشت پیاده نمی شوند.
و من آرام زیر لب گفتم:
"عجب فااااصله ای"

برباد رفته

جواب علیرضا اعلمی به صادق.عین بیقرار
*************
خانه ی فکر تو دیجور، بما مربوطست
ادب از دست تو رنجور، بما مربوطست!
ظلمت کفر تو بر شانه ی شهرم پیداست
زخمه ی بال و پر نور بما مربوطست!
گوشت ارزانی هر ساز ولی در خلوت
قیل و قال دف و طنبور بما مربوطست!
تا دم مرگ بیفت از هوس مستی خویش
نقل عریانی انگور بما مربوطست!
خیمه، در ظلمت اوهام زدی رو خوش باش!
خدشه بر بارگه نور، بما مربوطست!
ریشه در روشنی دین محمد داریم
تیشه در دست تو مزدور، بما مربوطست!
چهارده قرن به خونش بر جان پروردیم
لغز دشنه و ساطور بما مربوطست!
تو منال از غم تور، ای سر و جانت همه صید!
پهن کردی اگر این تور، بما مربوطست!
تو از آبشخور فکرت به حد مرگ بنوش
زان کنی عربده و اور بما مربوطست!
دین من گفت که ظلمت پی تکثیر آمد
هین!به پا داشتن نور بما مربوطست!
پشت دیوار خرد، سنگر جهال شده ست
دفع هر فتنه به هرجور بما مربوطست...

برباد رفته