۱۸۹ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

عکس نوشت: یادداشت روزانه

  • برباد رفته

تقدیم به همه ی فرشتگان میهنم

یک پیام تکان دهنده توسط یک زن ...
کسی از او پرسید .......
آیا شما زنی شاغل هستید،
یا خانه دار؟؟
او پاسخ داد: بله من یک خانه دار تمام وقت هستم!!!
من 24 ساعت در روز کار می کنم ...
من یک "مادر" هستم!!
من یک همسر هستم!!
من یک دختر هستم!!
من یک عروس خانواده همسرم هستم!!
من یک ساعت زنگ دار هستم!!
من یک آشپز هستم!!

من یک پیشخدمت هستم!!
من یک معلم هستم!!
من یک گارسون هستم!!
من یک پرستار بچه هستم!!
من دستیار هستم!!
من یک مامور امنیتی هستم!!!
من یک مشاور هستم!!!
من ارام بخش هستم!!
من تعطیلات ندارم!!

مرخصی استعلاجی ندارم!!
روز استراحت ندارم!!!
شبانه روز کار میکنم ....
و 24 ساعته گوش به زنگم...
تمام ساعات و
دستمزدم این است:
"مگه چکار کردی از صبح تا حالا؟"
    
تقدیم به همه زنان، بە همەی مادران
که مثل نمک ویژه هستند...
تا هستند هیچکس متوجه حضورشان نیست ، ولی وقتی نیستند همه چیز بیمزه است!!

  • برباد رفته

شاید برای بزرگ شدن زود بود..

شاید باید کوچک می ماندیم

تا 20 سالگی..،تا 30 سالگی

تا 60 سالگی اصلاً..

کوچک می ماندیم و زندگی می کردیم

مثل 4 سالگی موقع دروغ گفتن خنده مان می گرفت

دویدنمان از سر شوق بود

و گریه هایمان بخاطر افتادن بستنی

درد ها با بوسه ی پدر آرام و اشک ها روی دامن مادر خشک میشد..

ما قد کشیدیم،

ولی بزرگ نشده بودیم

و هنوز خیلی کوچک بودیم که پلکی زدیم و دیدیم وسط یک مسابقه ی بزرگیم،

آدم ها را دیدیم که می دوند،

خسته می شوند

،گریه می کنند،

هل می دهند،

زمین می خورند،

بلند می شوند،

باز می دوند می دوند و می دوند...

تازه داشتیم آدم ها را نگاه می کردیم

تازه می خواستیم بپرسیم اسم مسابقه چیست ؟ چرا باید بدوییم؟ اگر ندویم چه میشود؟

تازه می خواستیم بند کفش هایمان را سفت کنیم...

که یک نفر،دو نفر،ده نفر لگدمان کردند و رد شدند

وقتی که خوب له شدیم؛نفر هزارم قبل از آن که از روی مان رد شود،یقه مان را گرفت،بلندمان کرد و گفت :

"پاشو...زندگیه...باید بدویی.."

خدا خیر بدهد نفر هزارم را..

ما می دویم...

با کفش هایی که هنوز بندش باز است..

  • برباد رفته

شعر:یاد باران

باز یاران یا د باران کرده ا م
گریه بر خوبان فراوان کرده ام
چون بنفشه سر به زیرم هرکجا
هرچه فرمان داده اند آن کرده ام

دیده ام اما نه مثل د یگران
بهر خود دنیا چو زندان کرده ام
چون ندارم غیر او اندیشه ای
جمعی خاطر پریشان کرده ام

گوهر لبخند در ذات من است
خویش رامن غرق طوفان کرده ام
زخم کاری خورده ام از هرکسی
با نمک هر بار درمان کرده ام

در سفر با کاروان زندگی
خویشتن قربان یاران کرده ام
سوختم درآتش قهر کسان
هرچه دیدم باز کتمان کرده ام

تا نیاید بار دیگر برسرم
زندگانی را شتابان کرده ام
باز از دست خودم آزرده ام
باز یاران یاد باران کرده ام

**********

شاعر: لیلیا رضاوند(تمنا)

  • برباد رفته

عکس نوشت:دعای داریوش کبیر

  • برباد رفته

تمام شد رفت، قانون بی قانون

کاوش به عمل آمده همه ایرادهائی که بر من وارد شده است

همه بخاطر اصرار و تاکید من بر اجرای قانون است

و اینکه همه در برابر آن برابر هستند

خوب طبیعی است

در کشوری که مردم روزانه دور زدن قانون را به چشم و به عینه می بینند

توقع دارند برای آنها هم قانون اجرا نشود

ساده است

از امروز من هم بدون قانون و فقط برای حفظ جایگاه مادی و معنوی خودم ، کار خو.اهم کرد

به من چه که دیگران هرکاری می خواهند می کنند

به من چه که فلانی از قبال قراردادهای اداره ، پورسانت می گیرد

حتما توانمند است

باهوش است

زیرک است

از امروز فقط لبخند

فقط قول اجرای همه درخواست های قانونی وغیر قانونی پرسنل

تمام شد رفت

  • برباد رفته

من یاد گرفته ام

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم (((بابا)))
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ...نفس بکشم بدون تو...و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم...
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت...!
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه...!
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت

  • برباد رفته

یادش به خیر

ﯾﺎﺩﺵ ﺑﺨﯿﺮ!

ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﮑﺎﻧﯽ ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺭ ﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﺸﺪﯾﻢ...پ

ﯾﺎﺩﺵ ﺑﺨﯿﺮ!

ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﮑﺎﻧﯽ ﯾﮏ ﺩﻝ ﺳﯿﺮ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﺪﯾﻢ...

ﯾﺎﺩﺵ ﺑﺨﯿﺮ!

ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﮑﺎﻧﯽ ﺩﻟﻬﺎﯾﻤﺎﻥ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﮐﺪﻭﺭﺕ ﭘﺎﮎ ﻣﯿﺸﺪ...

ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻋﺠﯿﺐ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ...

ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻥ ﻓﺮﺷﯽ ﮐﻪ ﻭﺳﻂ ﺣﯿﺎﻁ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ ﭘﻬﻦﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ ﻭﯾﮏ ﮐﺎﺳﻪ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻢ

ﻭ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺷﺴﺘﻦ ﻓﺮﺵ ﺩﻭﺯﺍﻧﻮ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻓﺮﺵ ﺧﯿﺲ ﺷﺪﻩ ﻭ ﭘﺮ ﺍﺯ ﮐﻒ ﻣﯿﻨﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺟﻬﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﻓﺮﺵ ﮐﺎﺳﻪ ﺭﺍ ﻫﻞ ﻣﯿﺪﺍﺩﻡ...

ﯾﺎﺩﺵ ﺑﺨﯿﺮ!

ﺁﺏ ﺑﺎﺯﯼ ﺁﺧﺮ ﻓﺮﺵ ﺷﺴﺘﻦ ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻫﺎ...

ﺣﺘﯽ ﯾﺎﺩﺵ ﺑﺨﯿﺮ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ؛

ﺳﺮﻣﺎ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ ﺑﭽﻪ...

ﻣﻦ ﺑﺮﺍﺕ ﻟﺒﺎﺱ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻡ!

ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻗﺎﻟﯽ ﺷﻮﯾﯽ ﺍﺯ ﺟﻠﻮﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎﻥ ﺭﺩ ﻣﯿﺸﻮﺩ،

ﺍﺻﻼ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺳﺮﻣﺎﺑﺨﻮﺭﻡ، ﺍﻣﺎ ﻓﺮﺵ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺩﻧﯿﺎ ﺷﺎﺩﯼ ﺑﺸﻮﺭﯾﻢ...

ﻻﺍﻗﻞ ﻓﺮﺵ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ ﺭﺍ!

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺠﺎﯼ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻥ ﻫﺎ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﯾﮑﺪﯾﮕر

ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﮑﺎﻧﯽ،ﺧﺎﻧﻪ  ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ ﺳﺮﺍﻍ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﯽ

ﺭﻭﻧﺪ، ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﺁﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ ﺭﺍ ﮐﺪﺍﻡ ﮐﺎﺭﮔﺮ

ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺘﮑﺎﻧﺪ..؟

ﺁﻥ ﺩﻝ ﺧﺴﺘﻪ ﯼ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﺭﺍ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﮔﺮﺩﮔﯿﺮﯼ ﮐﻨﺪ؟

ﺩﻟﻢ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ!

ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ ﻫﺎ ﻭ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ،

ﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻥ ﻫﺎ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﻏﻢ ﺩﻭﺭﯼ ﻧﺎﻻﻥ ﺍﺳﺖ...

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺩﻟﻢ ﯾﮏ ﺷﺎﺩﯼ ﺗﮑﺎﻧﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ..

  • برباد رفته

عکس نوشت:هدایای ما

  • برباد رفته

اینجا دنیاست،ساعت بیشرمی

شب که رسید و اندکی خوابیدم

روح وروانم با همه تنش های موجود ، به ساحل آرامش نزدیک شده بود

و طوفان اتفاقات و حرف هائی که خیلی هم دوستانه نبود، از کنارم گذشته بود

و با همه خرابی هائی که برجا گذاشته بود

حالا تنها ، بادی بود که بر جسم فرسوده من می کوبید و اندک موجودی خرابه ام را ورق می زد

بی آنکه خودم خواسته باشم ، همه اتفاقات چند روز گذشته در ذهنم مرور می شد

حرف هائی که از منظر نگاه من ، فقط سفسطه ای بود برای توجیه

کلماتی برای رام کردن من

جملاتی که به همراهش سرکوفت بود ومنت گذاشتن

چون همیشه ، سادگی من وقبول اشتباهاتم ، کفه ترازو را کاملا به نفعشان سنگین کرده بود

خیالی نیست

گذشتیم وگذشت

سری به قبرستان زدم

خیل دوستان وهمرزمانی که در عنفوان جوانی ،

سر بر بالشت خشت گذاشته بودند و فارغ از همه اتفاقات این جهان در عالمی دیگر که هیچ خبری از آن نداریم، در اوج ، پرواز می کردند

کجا دانند حال ما سبک بالان ساحل ها!!!

ساده بود حل این معما وقتی قطعات چند ساله پازل را در کنار هم می گذاشتم

تنها کسی که ده سال با ابلاغ بر مسندی بنشیند که خیلیها خود را لایقش می دانند

و خیلیها برای جور کردن ارنج تیم خودشان به این مکان مهم نیاز دارند

همین میشود که شد

وقتی برای همسر فلان مدیر طی سنوات گذشته نامه ها نوشته میشودتا ارتقایش دهند!!!

وقتی برای فلان نفرقولها داده میشود

وقتی برای فلان کس همه قانون را زیر پا می گذارند

وقتی رابطه بر ضابطه ساری و جاری و ارجح هست

راه حلش قربانی کردن یک نفر است

و چه کسی از من بهتر

خوشبختانه سرم در آخور هیچ کس نیست که گروه و تیمی متهم شود به اینکه نفر شما با بی آبروئی رفت

که نه تنها مهم نیست

که با رفتنش می توانند وعده های بهروزی بدهند

چون کسی نیست که در برابر بی قانونی و بی عدالتی و ظلمشان، حرفی بزند

اعتراضی بکند.

مکر هم چیز خوبیست

بعید می دانم باورهای من ارزشی داشته باشند

گرچه سالهای عمرم را به پای آنها گذاشتم

گمان دارم اگر قیامتی هم باشد

باز خدا هم آنها را به بهانه زیرک بودن ، بر من ارجح می داند

دلم برای خودم سوخت!!!؟

چقدر ساده که نه

احمق بودم

گمان می کردم با کار و تلاش

درک می کنند

نمی دانستم نباید کار کرد

باید مکر داشت

باید سیاست مدار بود

باید بلد بود دلربائی کرد

آموختم هیچ کس از حرف حساب و قانون ، خوشش نمی اید

و کسی که منادی آن باشد را نه تنها دوست نمی دانند بلکه دشمن حسابش می کنند

ساده بودم که انتظار داشتم کسانی را که بواسطه حمایت من سری در میان سرها علم می کنند

حداقل حرمتم را نگه  دارند!!!

خظا کردم اگر انتظار احترام را داشتم

اینجا دنیاست

ساعت بیشرمی

مشروح نامردی  های دوران را به اطلاع می رسانم!!!!

  • برباد رفته
به جز از عشق
که اسباب سرافرازی بود
آزمودیم همه
کار جهان بازی بود