نوشته های بی اعتبار

بشنو ، باور نکن

نوشته های بی اعتبار

بشنو ، باور نکن

نوشته های بی اعتبار

به جز از عشق
که اسباب سرافرازی بود
آزمودیم همه
کار جهان بازی بود

بایگانی
آخرین نظرات

۱۷۳ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

 آیا فشار قبر واقعیت دارد

جدا شدن روح از بدن هنگام مرگ، در کسری از ثانیه انجام میشود.

این لحظه چنان سریع اتفاق می افتد که حتی کسی که چشمانش لحظه مرگ باز است فرصت بستن آن را پیدا نمیکند.

یکی از شیرین ترین تجربیات انسان

دقیقا لحظه جدا شدن روح از جسم می‌باشد. یه حس سبک شدن و معلق بودن.

بعد از مرگ اولین اتفاقی که می‌افتد این است که

روح ما شروع به مرور زندگی از بدو تولد تا لحظه مرگ میکند و تصاویر به صورت یک فیلم برای روح بازخوانی میشود

شاید گمان کنیم که این اتفاق بسیار زمان بر است. زمان در واقع قرارداد ما انسان‌هاست.

این ما هستیم که هردقیقه را 60 ثانیه قرارداد میکنیم. اما زمان در واقع فراتر این تعاریف است.

با مرور زندگی، روح اولین چیزی که نظرش به آن جلب میشود وابستگیهای انسان در طول زندگی میباشد.

میزان وابستگی دنیوی برای هرکس متغیر است.

روح از بین خاطراتش وابستگی های خود را جدا میکند.

این وابستگی ها هم مثبت است هم منفی.

مثلا وابستگی به مال دنیا

یک وابستگی منفی و وابستگی مادر به فرزندش هم نوعی دلبستگی و

وابستگی مثبت محسوب میشود ولی به هرحال وابستگی ست.

این وابستگی ها کششی به سمت پایین برای روح ایجاد میکند که او را از رفتن به سمت جهت خروج از مرحله دنیا باز میدارد.

یعنی روح بعد از مرگ تحت تاثیر دو کشش قرار میگیرد.

یکی نیروی وابستگی از پایین و دیگری نیروی بشارت دهنده به سمت مرحله بعد.

اگر نیروی وابستگی ها غلبه داشته باشد باعث میشود روح تمایل پیدا کند که دوباره وارد جسم گردد.

چون توان دل کندن از وابستگی را ندارد و دوست دارد دوباره آن را تجربه کند.

به همین جهت روح به سمت جسم رفته و تلاش میکند جسم مرده را متقاعد کند که دوباره روح را بپذیرد.

فشاری که به "روح" وارد میشود جهت متقاعد کردن جسم خود در واقع همان فشار قبر است.

این فشار به هیچ وجه به جسم وارد نمیشود. چون جسم دچار مرگ شده و دردی را احساس نمیکند.

پپس فشار قبر در واقع فشار وابستگی هاست و هیچ ربطی ندارد که شخص قبر دارد یا ندارد.

این فشار هیچ ربطی به شب زمینی ندارد و میتواند از لحظه مرگ شروع گردد.

یکی از دلایل تلقین دادن به فرد فوت شده در واقع این است که به باور مرگ برسد و سعی در برگشت نداشته باشد.

بعد از مدتی روح متقاعد میشود که تلاش او بیهوده است و فشار قبر از بین میرود.

وابستگی ها باعث میشود که روح ، شاید سالها نتواند از این مرحله بگذرد. 

بحث روح های سرگردان و سنگین بودن قبرستانها بدلیل همین وابستگی هاست .

گاهی تا سالها فرد فوت شده نمیتواند وابستگی به قبر خود و جسمی که دیگر اثری از آن نیست را رها کند.

به امید اینکه بتوانیم به درک این شعر برسیم:

دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ

ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ.

بیاییم واقعا، صادقانه زندگی کنیم

**********
استاد_الهی قمشه‌‌ای

برباد رفته


ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭی ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ
ﭼﻪ ﺷﺎدی‌ها ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ
ﭼﻪ ﺑﺎﺯی‌ها ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ
یکی ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩی
یکی ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮ ﺑﺎﺩی
یکی ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩی
یکی ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ
ﭼﻪ ﻛﺎﺫبﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ
ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ‌ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ
ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ!!
ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ
ﭼﻪ زشتیﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ...
ﭼﻪ تلخیﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ...
ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پایین...

ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮی ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ...!

برباد رفته

گرچه ملولم و دلگیر از این روزهای بد

و از ان بدتر از این آدم هائی که نقطه مشترکی نداریم

به قولی حتی اگر دستت را تا آرنج در عسل فرو کنی

و بر دهانشان بگذاری، باز دستت را گاز خواهند گرفت!

قصه نامیمون من و آدم ها ، قصه همه عمر من بوده!!!

هیچوقت

واقعا هیچوقت ، نتوانستم دیگران را بشناسم و یا درک کنم

گلایه ام بماند برای بعد

رفتن میسر  نشد

حالا هستم

شاید وقت دیگری رفتن ، بهتر باشد

ممنون از همه شما.

همه شماهائی که نزدیکترین دوستانم هستید

گمان دارم هرگز همدیگر را نبینیم!!!

اما خوشحالم که با این وبلاگ کوچک وحقیر ، بزرگانی چون شما را در کنارم دارم.

پیام های زیبایتان برای پست((( شاید اخرین پست باشد)))آنقدر گرم و زیبا و پرمحبت بود

که نتوانستم خودم را کنترل کنم.

تصمیم گرفتم برگردم

با همه مشکلات و مصائب موجود

فعلا قرارم به بودن هست

ممنون از الطاف بیکران همه شما

کوچک همه بزرگان

بربادرفته

برباد رفته


من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم


یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم


یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم


در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم


وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

*************

شاعر: محمدعلی بهمنی

برباد رفته


اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم


دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم


نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم


چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم

*******

شاعر : محمد علی بهمنی

برباد رفته

شاید این آخرین باشد

ممنون که لطف داشتید

احتمالا تا مدتی نتوانم در خدمتتان باشم

اگر رفتم که برمن ببخشید همه بدی هایم

اگر برگشتم

سعی خواهم کرد با قدرت بیشتر و بهتر در کنارتان باشم

فعلا بدرود

برباد رفته

بالاخره آنچه را مدتها دلواپسش بودم ، اتفاق افتاد

گرچه هر آمدنی را رفتنی هست

و اینکه انسان نتیجه اعمال و رفتار و کردار و افکار خودش را می بیند

اما

اما گاهی برغم آنکه می دانی خودت هم مقصری

تحمل بعضی رویدادها و اتفاقات سخت و دشوار است

بعد از ده سال

سختی و مرارت

و تحمل انواع گرفتاری ها و اتفاقات ریز و درشت

چشم در چشمت کنند و بگویند:

کار کردنت را قبول داریم

اینکه تعهد داری

تخصص داری

سوء استفاده نکردی

مدافع منافع سازمان بودی

همه تلاشت را کردی تا بشود بهتر و خوبتر ، اقدام کرد

اما فشار از بالاست!!!

میگویند همه ادارات و ارگانهای ناظر استان

به این نتیجه رسیده اند که بودن من در این پست

به آرمان های انقلاب لطمه می زند!!!

منی که خودم سالهاست درد شیمیائی بودن را دارم

غصه افسردگی زمان جنگ را تحمل کرده ام

منی که هیچ منفعتی از ماه ها حضور داوطلبانه در جنگ را نبرده ام

حالا میشوم ، مشکل اصلی استان!!!

و تنها نقطه ضعف مدیریت!!!!

و جالبتر آنکه حاضرند بخاطر تلاش های بی وقفه من

و عمکلرد صادقانه

مرا در کادر مدیریت نگه دارند!!!!

خوب حق با آنهاست

کسی را می خواهند که کارهایشان را رتق و فقت کند

و کاتب نامه هایشان باشد

و غیرو

بهر حال

زمان

زمان رفتن است

و می روم تا آماده شوم

جایم را به یکی بهتر بدهم

راحت پذیرفتم

ولی چون دلم را شکستند

رفتم به قبرستان شهر

داد زدم

گریه کردم

حتی به خدا هم گفتم:

تو خدای من هم هستی!!!

پس کجائی؟

اما بهر روی آخرین سکانس ها را دارم زقم می زنم

تا دوست که را خواهد

و که در نظر افتد

برباد رفته

آدم ها زنده هستند ، انسان ها زندگی می‌کنند !

آدم ها می‌شنوند ، انسان ها گوش می‌دهند

آدم ها می‌بینند ، انسان ها عاشقانه نگاه میکنند!

آدم ها در فکر خودشان هستند ، انسان ها به دیگران هم فکر می‌کنند !

آدم ها میخواهند شاد باشند ، انسان ها می‌خواهند شاد کنند!

آدم ها، اسم اشرف مخلوقات را دارند ، انسان ها، اعمال اشرف مخلوقات را انجام می ‌دهند

آدم ها انتخاب کرده اند که آدم بمانند...

انسان ها تغییر کردن را پذیرفته اند تا انسان شوند

آدم ها وانسان ها هردو انتخاب دارند..

اینکه آدم باشند یا انسان انتخاب با خودشان است...

نیازی نیست انسان بزرگی باشیم ، انسان بودن خود نهایت بزرگی‌ست...!

انتخاب شما چیست ؟ می خواهید یک آدم معمولی باشید یا یک انسان...

برباد رفته

 مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر ازبیرون کشیدن آن درمانده.

مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده، قُوَت کرد( زور زد).

دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که « تاوان بده»!.

 مرد به قصد فرار به کوچه‌ای دوید، بن بست یافت.

خود را به خانه‌ای درافگند.

زنی آنجا کنار حوض خانه چیزی می‌شست و بار حمل داشت (حامله بود).

از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت (سِقط کرد).

خانه خدا (صاحبِ خانه) نیز با صاحب خر هم آواز شد.

 مردِ گریزان بر بام خانه دوید.

راهی نیافت،

از بام به کوچه‌ای فروجست که درآن طبیبی خانه داشت.

مرد جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایۀ دیوارخوابانده بود؛

مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد،

چنان که بیمار در جای بمُرد.

«پدر مُرده» نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست!.

 مَرد، همچنان گریزان،

در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افگند.

پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد.

او نیز نالان و خونریزان به جکع متعاقبان یوست!.

 مرد گریزان،

به ستوه از این همه، خود را به خانۀ قاضی افگند که «دخیلم» (پناهم ده)؛

قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود.

چون رازش فاش دید،

چارۀ رسوایی را در جانبداری از او یافت:

و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند.

 نخست از یهودی پرسید. گفت:

این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب میکنم.

قاضی گفت :

دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست.

باید آن چشم دیگرت را نیزنابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند!

و چون یهودی سود خود را در انصراف ازشکایت دید،

به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد!.

 جوانِ پدر مرده را پیش خواند. گفت:

این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد،هلاکش کرده است.

به طلب قصاص او آمده‌ام.

قاضی گفت:

پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.

حکم عادلانه این است که پدر او را زیرهمان دیوار بنشانیم و تو بر او فرودآیی،

چنان که یک نیمهء جانش را بستانی!.

وجوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود،ب

ه تأدیۀ سی دینار جریمۀ شکایت بی‌مورد محکوم کرد!.

 چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت :

قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد.

حالی می‌توان آن زن را به حلال در فراش (عقد ازدواج) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند.

طلاق را آماده باش!.

مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می‌کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید.

قاضی آواز داد :

هی! بایست که اکنون نوبت توست!.

صاحب خر همچنان که می‌دوید فریاد کرد:

مرا شکایتی نیست.

می روم مردانی بیاورم که شهادت دهند خر، من از کره‌گی دُم نداشت

برباد رفته

حرفی برای گفتن ندارم

اما آرزو دارم در کنار این حوض و در حیاط این خانه

در کنار عزیزان

چای بنوشم

شما چطور؟

راستی بفرمائید چای!!!

برباد رفته