محض اطلاع

همه آنجه به آن می اندیشم

محض اطلاع

همه آنجه به آن می اندیشم

محض اطلاع

به جز از عشق
که اسباب سرافرازی بود
آزمودیم همه
کار جهان بازی بود

ویرایش کننده

وبلاگ html5 css3

سایت html5 css3

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۸ بهمن ۹۶، ۱۸:۴۲ - علیرضا قاسمی نژاد
    آمین
  • ۲۸ بهمن ۹۶، ۱۳:۲۱ - Mahomet Az
    ✌درود
  • ۲۷ بهمن ۹۶، ۲۲:۱۷ - محسن رحمانی
    تشکر.
  • ۲۷ بهمن ۹۶، ۱۷:۵۴ - ماه گیسو
    اخخی
  • ۲۷ بهمن ۹۶، ۱۳:۱۰ - محسن رحمانی
    :)

۱۶۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

 دوستی گفتم :

چرادیگر خروسٍ تان نمیخواند؟ !!! 

گفت :

همسایه ها شاکی بودند که صبح ها مارا از خواب خوش بیدار می کند ،

ما هم سرش را بریدیم .

آنجا بود که فهمیدم هر کس مردم رابیدار کند سرش راخواهند برید .

در دنیای که  که همه از مرغ تعریف میکنند

نامی ازخروس نیست،

زیرا همه بفکر سیرشدن هستند ... نه بفکر بیدار شدن  ...!!!

برباد رفته

خدا به دو دسته از بندگانش می‌خندد
دسته اول عده ای دست به دست هم میدهند
تایکی را
کوچک کنند وخدا نمی‌خواهد
هستند کسانیکه تمام همتشونو برای زمین زدن شما میکنند و به هر حربه ای متوسل میشوند
توکلتون به خدا باشه
چون غافلن از اینکه تلاششون بی ثمره و خدا حسابی هواتونو داشته داره و خواهد داشت

روح سالم حسد نمیورزد زیرا خود را لایق و شایسته میداند

دسته دوم عده ای دست به دست هم میدهند
تا  کسی را
عزیزو بزرگ کنند وخدا باز نمی‌خواهد

خداوند همراه لحظه هایتان

برباد رفته

لطفا برای یکدیگر نسخه نپیچید !

فراموش نکنیدکه قرار نیست همه آدم ها شبیه به هم باشند

وقتی کسی خسته و رنجور از همه چیزمی آید و سفره دلش را پیشتان پهن می کند

ملاحظه گر باشید و با حرف های نسنجیده تان پشیمانش نکنید ...

آدم ها گاهی

فقط به دنبال گوشی شنوا برای شنیدنِ دردهایشان هستند

و نیازی به راه حل های منطقیِ من و شما ندارند ...

صرفا فقط به این خاطر که

واکنش هایِ شما در برخورد با مسائل با آن ها متفاوت است

زخم زبان نزنید و نگویید

اگر جای تو بودم فلان کار را انجام می دادم

شاید راه حل هایِ شما فقط به کارِ زندگی خودتان بیاید ...

یادتان بماند

که حتی همه ی داروها

روی بدنِ همه ی بیماران تاثیر یکسانی ندارد...

برباد رفته

سخت است حرفت را نفهمند...

سخت تر این است که حرفت را

اشتباهی بفهمند....

حالا میفهمم که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را

نفهمیده اند که هیچ

اشتباهی هم فهمیده اند

***********

دکتر_شریعتی

برباد رفته

ای صمیی،

ای دوست

گاه و بیگاه لب پنجره خاطره ام می آیی

دیدنت...

حتی از دورآب بر آتش دل می پاشد

آنقدر تشنه دیدار تو ام

که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم

دل من لک زده است

گرمی دست تو را محتاجم

و دل من...

به نگاهی از دور

طفلکی می سازد

ای قدیمی، ای خوب

تو مرا یاد کنی یا نکنی،

من به یادت هستم

من، صمیمانه به یادت هستم

آرزویم همه سر سبزی توست

دایم از خنده لبانت لبریز

دامنت پرگل با

**********

شاعر: نمی دانم

برباد رفته

یک روزی همه ی زخمهای زندگی خوب میشوند

اما بعضی حرفها هیچوقت فراموش نمیشوند

نه که چون حرفه تلخ هستند، نه ؛ چون کسی به شما این حرف ها را میزند که انتظارش را نداشتید

رفتار بعضی از آدما هیچوقت از ذهنتان پاک نمیشود

شاید آن رفتار از نظر خیلی ها، بد نباشد

اما فقط شما هستید که می فهمید چقدر به خاطر رفتارشان داغان شده اید

بعضی وقت ها باید سکوت کنید و فقط به خاطر خودتان  پیگیر چیزی نشوید

اما هیچوقتم یادتان نمیرود که چه به شما گذشت ؛" تا گذشت ..."

برباد رفته

برای آرامش هم دعا کنیم

برای قضاوت نکردن
برای زرنگی نکردن

برای دروغ نگفتن
برای وفای به عهد

برای مهربان بودن
برای دلی را نشکستن
برای انسانیت دعا کنیم…
شاید اگر بخواهیم و
برای بهتر شدن تلاش کنیم ،
دیگر لازم نباشد از همدیگر
طلب حلالیت داشته باشیم!

خوب باشیم و انسان...
 همدیگر را دعا کنیم…

شبتون پر از آرامش..

برباد رفته

از چند سال پیش که ترانه های یغما گلروئی گل کرد و گرفت و خوانندگان برای خوااندنش توی صف می ایستادندچندتا از ترانه های او بوسیله خواندن آن ور آبی خوانده شد(ازجمله شاهین نجفی) بالطبع اورا بردند برای سوال و پاسخ!!! این شعر تعریف داستان همان سوال و پاسخ است

امیدوارم لذت ببرید

صد و پنجاه پله زیرِ زمین، صندلی، میز، بازجو، دوربین...

کاش می‌شد عقب عقب کلِ زندگیمو برم به سمتِ جنین!

جُرم‌هایی به قُطرِ پرونده، شُرکایی به اسمِ «خواننده»،

ارتباطِ شقیقه و گردو، ارتباطِ «بی.بی.سی» و بنده!

جُرمِ شَک به اصولِ این هستی، جُرمِ رانندگیِ در مستی،

شعرهای حمایت از «کاکتوس»، «تو شبیه برادرم هستی»

مُزدِ بی‌وقفه گفتن از مردم، زندگی روی فرشی از کژدم،

زیر چترِ گرسنه‌گی رفتن ساعتِ شومِ بارشِ گندم

عکس‌ با این و آن زن و دختر، مملکت شکلِ گله، من بُزِ گر

چشمِ مادر دو ماهیِ قرمز، ریتمِ ناکوکِ سرفه‌های پدر...

سوختن مثل «رکسِ آبادان»،

نعره‌ی بو گرفته‌‌ای به دهان،

اتهامی که منتشر شده است...

«من فقط شاعرم! جناب سروان!»

مرگِ مغزی گوشی خاموش، خواب‌ِ سنگینِ ملتِ خرگوش،

پایتختی که «شهرِنو» شده است، «جان لنن» فرض کردنِ «داریوش»!

تن سپردن به بدترین بدتر، آبِ سررفته صَد وجب از سر،

مثلِ در سکس‌های سربه‌هوا فکر کردن به یک زنِ دیگر

خشم‌های گره شده در مُشت، فکر کردن به چند حرف‌ِ دُرشت،

خطِ یک دوست توی پرونده، حسِ خنجر خورندگی از پُشت.

اتهامم بزرگ و سنگین است، کشورم یک ایالتِ «چین» است،

در دیارِ گل و گلوله و گاو، آخرِ راهِ شاعری این است.

پیش پایم دوراهه‌ی نفرین، تلخِ‌تر از کمدیِ «چاپلین»،

یک طرف ختم می‌شود به جنون، یک طرف ختم می‌شود به «اوین»...

اشتراکِ میانِ تیغ و زبان،

فرق ناچیز خانه و زندان،

اعترافم هنوز یک جمله‌ست:

«من فقط شاعرم! جناب سروان!»

*************

یغما گلروئی

برباد رفته

دلم گرفته پدر
برایم بهار بفرست…
زشهر کودکی ام یادگار بفرست

دلم گرفته مادر!
روزگار با من نیست…
دعای خیر وصدای دوتار بفرست
اگر چه زحمتتان می شود ولی این بار
برای کودک خود "قرار " بفرست

غم از ستاره تهی کرد آسمانم را…
کمی ستاره دنباله دار بفرست
به اعتبار گذشته
دو خوشه لبخند...
در این زمانه بی اعتبار بفرست

تمام روز وشب من پر از زمستان است
 دلم گرفته
برایم بهاربفرست پدر

برباد رفته

گفت :

زندگی مثل نخ کردن یک سوزن است!

یک وقت هایی بلد نیستی چیزی ار بدوزی،

ولی چشم هایت انقد خوب کار میکنند که همان بار اول سوزن را نخ میکنی،

اما هر چی پخته تر میشوی،

هر چی بیشتر یاد میگیری چجوری بدوزی،

چجوری پینه بزنی،

چجوری زندگی کنی،

تازه آن وقت چشم هایت دیگر سو ندارند.

گفتم :

خب یعنی نمیشود یه وقتی برسد که هم بلد باشی بدوزی،

هم چشم هایت آنقدر سو داشته باشند که سوزن را نخ کنی؟

گفت:

چرا، میشود، خوب هم میشود

اما زندگی همیشه یه چیزیش کم هست.

گفتم چطور مگر؟

گفت :

آخر مشکل اینجاست، وقتی که هم بلدباشی بدوزی، هم چشات سو دارد،

تازه آن موقع میفهمی نه نخ داری، نه سوزن ...

برباد رفته