نوشته های بی اعتبار

بشنو ، باور نکن

نوشته های بی اعتبار

بشنو ، باور نکن

نوشته های بی اعتبار

به جز از عشق
که اسباب سرافرازی بود
آزمودیم همه
کار جهان بازی بود

بایگانی
آخرین نظرات

۶۱ مطلب با موضوع «متن های کوتاه» ثبت شده است


ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭی ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ
ﭼﻪ ﺷﺎدی‌ها ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ
ﭼﻪ ﺑﺎﺯی‌ها ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ
یکی ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩی
یکی ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮ ﺑﺎﺩی
یکی ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩی
یکی ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ
ﭼﻪ ﻛﺎﺫبﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ
ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ‌ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ
ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ!!
ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ
ﭼﻪ زشتیﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ...
ﭼﻪ تلخیﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ...
ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پایین...

ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮی ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ...!

برباد رفته

گرچه ملولم و دلگیر از این روزهای بد

و از ان بدتر از این آدم هائی که نقطه مشترکی نداریم

به قولی حتی اگر دستت را تا آرنج در عسل فرو کنی

و بر دهانشان بگذاری، باز دستت را گاز خواهند گرفت!

قصه نامیمون من و آدم ها ، قصه همه عمر من بوده!!!

هیچوقت

واقعا هیچوقت ، نتوانستم دیگران را بشناسم و یا درک کنم

گلایه ام بماند برای بعد

رفتن میسر  نشد

حالا هستم

شاید وقت دیگری رفتن ، بهتر باشد

ممنون از همه شما.

همه شماهائی که نزدیکترین دوستانم هستید

گمان دارم هرگز همدیگر را نبینیم!!!

اما خوشحالم که با این وبلاگ کوچک وحقیر ، بزرگانی چون شما را در کنارم دارم.

پیام های زیبایتان برای پست((( شاید اخرین پست باشد)))آنقدر گرم و زیبا و پرمحبت بود

که نتوانستم خودم را کنترل کنم.

تصمیم گرفتم برگردم

با همه مشکلات و مصائب موجود

فعلا قرارم به بودن هست

ممنون از الطاف بیکران همه شما

کوچک همه بزرگان

بربادرفته

برباد رفته

شاید این آخرین باشد

ممنون که لطف داشتید

احتمالا تا مدتی نتوانم در خدمتتان باشم

اگر رفتم که برمن ببخشید همه بدی هایم

اگر برگشتم

سعی خواهم کرد با قدرت بیشتر و بهتر در کنارتان باشم

فعلا بدرود

برباد رفته

آدم ها زنده هستند ، انسان ها زندگی می‌کنند !

آدم ها می‌شنوند ، انسان ها گوش می‌دهند

آدم ها می‌بینند ، انسان ها عاشقانه نگاه میکنند!

آدم ها در فکر خودشان هستند ، انسان ها به دیگران هم فکر می‌کنند !

آدم ها میخواهند شاد باشند ، انسان ها می‌خواهند شاد کنند!

آدم ها، اسم اشرف مخلوقات را دارند ، انسان ها، اعمال اشرف مخلوقات را انجام می ‌دهند

آدم ها انتخاب کرده اند که آدم بمانند...

انسان ها تغییر کردن را پذیرفته اند تا انسان شوند

آدم ها وانسان ها هردو انتخاب دارند..

اینکه آدم باشند یا انسان انتخاب با خودشان است...

نیازی نیست انسان بزرگی باشیم ، انسان بودن خود نهایت بزرگی‌ست...!

انتخاب شما چیست ؟ می خواهید یک آدم معمولی باشید یا یک انسان...

برباد رفته

 مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر ازبیرون کشیدن آن درمانده.

مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده، قُوَت کرد( زور زد).

دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که « تاوان بده»!.

 مرد به قصد فرار به کوچه‌ای دوید، بن بست یافت.

خود را به خانه‌ای درافگند.

زنی آنجا کنار حوض خانه چیزی می‌شست و بار حمل داشت (حامله بود).

از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت (سِقط کرد).

خانه خدا (صاحبِ خانه) نیز با صاحب خر هم آواز شد.

 مردِ گریزان بر بام خانه دوید.

راهی نیافت،

از بام به کوچه‌ای فروجست که درآن طبیبی خانه داشت.

مرد جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایۀ دیوارخوابانده بود؛

مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد،

چنان که بیمار در جای بمُرد.

«پدر مُرده» نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست!.

 مَرد، همچنان گریزان،

در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افگند.

پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد.

او نیز نالان و خونریزان به جکع متعاقبان یوست!.

 مرد گریزان،

به ستوه از این همه، خود را به خانۀ قاضی افگند که «دخیلم» (پناهم ده)؛

قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود.

چون رازش فاش دید،

چارۀ رسوایی را در جانبداری از او یافت:

و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند.

 نخست از یهودی پرسید. گفت:

این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب میکنم.

قاضی گفت :

دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست.

باید آن چشم دیگرت را نیزنابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند!

و چون یهودی سود خود را در انصراف ازشکایت دید،

به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد!.

 جوانِ پدر مرده را پیش خواند. گفت:

این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد،هلاکش کرده است.

به طلب قصاص او آمده‌ام.

قاضی گفت:

پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.

حکم عادلانه این است که پدر او را زیرهمان دیوار بنشانیم و تو بر او فرودآیی،

چنان که یک نیمهء جانش را بستانی!.

وجوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود،ب

ه تأدیۀ سی دینار جریمۀ شکایت بی‌مورد محکوم کرد!.

 چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت :

قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد.

حالی می‌توان آن زن را به حلال در فراش (عقد ازدواج) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند.

طلاق را آماده باش!.

مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می‌کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید.

قاضی آواز داد :

هی! بایست که اکنون نوبت توست!.

صاحب خر همچنان که می‌دوید فریاد کرد:

مرا شکایتی نیست.

می روم مردانی بیاورم که شهادت دهند خر، من از کره‌گی دُم نداشت

برباد رفته

سگی نزد شیری آمد و  گفت:

بامن کشتی بگیر!!!!

شیر سر باز زد.!

سگ گفت:

نزد تمام سگان خواهم گفت: شیر از مقابله با من می هراسد!

شیر گفت:

سرزنش سگان را خوشتر دارم از اینکه شیران مرا شماتت کنند که با سگی کشتی گرفته ام.....

برباد رفته

از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.
در هر ایستگاهی که قطار می ایستاد کسی گم می شد.
قطار می گذشت و سبک می شد.
قطاری که به مقصد خدا می رفت عاقبت به ایستگاه بهشت رسید.
پیامبر گفت:اینجا بهشت است،و من شادمانه بیرون پریدم.
اما ...تو پیاده نشدی و من نفهمیدم....!!
قطار رفت و دور شد و من از فرشته ای پرسیدم مگر اینجا آخرش نیست؟
و او گفت:این قطار به سوی خدا می رود.
و خدا به آنان می گوید:
"درود بر شما،راز من همین است."
آنان که مرا می خواهند در ایستگاه بهشت پیاده نمی شوند.
و من آرام زیر لب گفتم:
"عجب فااااصله ای"

برباد رفته

شما را نمیدانم،

اما من،

بچه که بودم، وقتی کسی می امد خانه مان که خیلی برایم عزیز بود،

دلم نمی خواست برود، دوست داشتم یک مدت طولانی بماند و به این زودی ها نرود.

ماهم خب ، بچه بودیم،

کاری از دستمان برنمی امد،

کفش های مهمان عزیز را یک جائی قایم می کردم که نتوانند پیدا کند؛

بعد که مهمانمان می خواست برود،

خب طبیعی بود دنبال کفش هایش که میگشت و پیدایشان نمیکرد،

مامان و بابا میگفتند

آخی!!!

ببین بچه چقدر دوسِتتان دارد! دلش را نشکنید و بمانید!!

مهمان هم با یک لبخند برمیگشت و یک مدت دیگر خانه ما  می ماند.

به همین سادگی.

اما حالا که بزرگ شدیم،

همه چی یهو تغییر کرده.

اوضاع عوض شده است.

حالا کسی را نداریم که بخواهیم کفش هایش را پنهان کنیم که بماند!!!

یعنی راستش را بخواهید،

کفشِ هرکسی را داخل هزارتا سوراخ سُنبه هم پنهان کنیم،

بازهم میگذارد و می رود!!

خیلی طول کشید که بفهمم،

ماندنِ آدمها به کفش هایشان نیست به دلهایشان هست.

اما آخ که چه سعادت بزرگی است اگر

برای کسی آنقدر مهم باشید که کفش هایتان را برای همیشه پنهان کند که نروید.

چه سعادت بزرگیست اگر هنوز کسی باشد  که بخواهید کفشایش را پنهان کنید!!!

و چقدر آدمهای کمیابی هستند

انهائی که میدانند کفش هایشان را  کجا گذاشته اید، اما وانمود میکنند که نمی دانند!!!،

و می مانند!!!

مراقب ان آدمهای زندگیتان باشید!!!

برباد رفته

باید که دوست بداریم یاران را 
باید که چون خزر بخروشیم
فریادهای ما اگر چه رسا نیست
باید یکی شود
باید تپیدن هر قلب اینک سرود
باید که  سرخی هر خون اینک پرچم
باید که سرخی هر خون اینک پرچم
باید که قلب ما
سرود ما و پرچم ما باشد
باید که در سپیده  البرز
نزدیک تر شویم
باید یکی شویم
اینان هراسشان ز یگانگی ماست
باید که سر زند
طلیعه خاور
از چشم های ما
باید که لوت تشنه
میزبان خزر باشد
باید  کویر فقیر
از چشمه های شمالی ، بی نصیب نماند
باید که دست های خسته بیاسایند
باید که خنده و آینده ، جای اشک بگیرد
باید بهار
در چشم کودکان جاده ی ری
سبز و شکفته و شاداب
باید بهار را بشناسند
باید جوادیه بر پل بنا شود
پل
این شانه های ما
باید که رنج را بشناسیم
وقتی که دختر رحمان
با یک تب دو ساعته می میرد
باید که دوست بداریم یاران را
باید که قلب ما
سرود و پرچم ما باشد.

*************

خسرو گلسرخی

برباد رفته

کسی به من از عشق !
چیزی نگفته بود ...
نه بوسه ای مجاز بود
پیشِ چشمانِ کودکی ام
نه آغوش و نوازشی  ....
و یک عالمه
دوستت دارم
لابلای آژیرهای ممتد و  شبهای دلشوره ،
و خاموشی ...
لابلای صفهای بلندِ
نفت و نان و نداری
نارنجک خورد !
و در سکوت مطلق مرد ...
مادر
ولی همیشه
غذایش روی بخاری نفتی زنگ زده ی
 کرم رنگی گرم بود ...
و پدر
به یقه ی باز پیراهنش !
عجیب حساس ...
ما
عشق را
با صدای مارش قبل اخبار از
تلویزیون سیاه و سفید
خانه ی کوچکمان
با شبکه اول سیما آموختیم !
که همه را
میخکوب صحنه های تحمیلی جنگ میکرد ...
مادربزرگ
نه اشک می ریخت
نه مثل مادرم
برای پسرخاله ام
دلواپس بود ..
مادربزرگ
نمازش را که می خواند
برای پسرهای نیامده ی همسایه !
کلاه و شال می بافت ....
و خاله رعنا
سی سالی می شود
که روی زمین می خوابد !
که خاکریزهای سرد را
کمی بیشتر بفهمد ...
ما
عشق را
با همین چیزهای سخت
آغاز کرده ایم
که آسان
به
 " دوستت دارم "
اعتراف نمی کنیم ....

برباد رفته