نوشته های بی اعتبار

بشنو ، باور نکن

نوشته های بی اعتبار

بشنو ، باور نکن

نوشته های بی اعتبار

به جز از عشق
که اسباب سرافرازی بود
آزمودیم همه
کار جهان بازی بود

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۷ دی ۹۶، ۲۳:۴۸ - Engineer Sarmadi
    حیف ...
  • ۲۷ دی ۹۶، ۲۱:۴۳ - محسن رحمانی
    :)

۳۵ مطلب با موضوع «یادی از گذشته» ثبت شده است

یادمه بچه بودیم

سرِظهر که از مدرسه میومدیم ناهار میخوریم و تندتند مشقامونو مینوشتیم که وقتِ کارتون بشینیم پای تلویزیون ،

بعدازظهرم که برنامه کودک شروع میشد بالشتا ردیف میشد جلوی تلویزیونِ چهارده اینچ گوشه اتاق،پ

زمان ما لاک پشتای نینجا و کارتونای آبکی الان نبود؛پما با حنا و بچه های کوه آلپ و دکتر ارنست،

با النگ دولنگ و دون دون و کلاه قرمزی زندگی کردیم و بزرگ شدیم!!!

اون روزا سریالِ شبکه خانگیمون پدرسالار بود و شبا میشستیم پای سختیای زندگی اوشین،

زمان ما اینهمه خوراکی رنگارنگ با برندای مختلف نبود!

یه پفک نمکی بود که به عشقِ میک زدن انگشتامون بعد تموم شدنش میخوردیم،

عصرا یه طرف کوچه پسرا با توپ چندلایشون گل کوچیک بازی میکردن

و دخترا بساطِ خاله بازی و لی لیِ شون به راه.

اونایی ام که مثل ما اجازه تو کوچه بازی کردن نداشتن

چادر گلدارای مامانو برمیداشتن و از این سر اتاق تا اون سر اتاق میبستن و خاله بازی میکردن...

بچگیای ما با بلوز یقه اسکی و دامن پف پفی و شلوارای مامان دوز گذشت

نه لباسای مارک و خدا تومنِ پشت ویترینِ فلان مغازه الان!!

زمان ما باربی نبود؛

پی اس فور و ایکس باکس نبود که هر روز هم ورژن جدید و یه مدل بالاترش بیاد،

همه عشقمون همون آتاری دستی بود که هواپیماشو به هوای رنگِ ماتیکی پیش زمینش بازی میکردیم!

زمان ما همه چی ساده بود...

بچه های الان نمیتونن طعمِ ملس و دلچسب اون روزا رو بچشن،

نمیتونن لذت له کردن قند با تهِ استکان توی نعلبکی و با انگشت خوردنِ خامه روی شیر شیشه ای های زمان مارو حس کنن!!

اونا هیچوقت نمیفهمن خوردن آلاسکا دوقلو و بستنی توپی وسط ظهرِ داغ مرداد چه کیفی میده!!

نمیدونن دیکته پاتخته ای با گچای رنگی یعنی چی!

حتی شیرینی سر کردن چادر نمازِ مامان و وایسادن پای سجاده و الکی خوندن رو درک نمیکنن...

زمان ما بچه ها بچگی میکردن نه اینکه هنوز بدنیا نیومده به صورت حرفه ای کار با گوشی و سلفی گرفتن رو بلدباشن!

همه ی تکنولوژیمون همون تلفن نارنجیای سیم فرفری بود؛

اون وقتا از دوساعت مونده به ظهر بوی خوشِ خورشتای جا افتاده کوچه رو بر میداشت

مثل حالا نبود که ساعت سه بعدازظهرم اجاقِ خونه خاموش باشه و هیچ بویی از آشپزخونه نیاد حتی بوی ته دیگِ سوخته!

شکست عشقی مثل حالا مد نبود ،

دخترا تا اسم یه پسر میومد از خجالت تو هفت تا سوراخ قایم میشدن و پسرا نگاه چپ نمیکردن به کسی.

میدونی بچگی ما همه چی فرق میکرد.

حتی زمستوناشم زمستون بود!

تا کمر برف میومد و ذوقِ تعطیلی فردا مدرسه رو بخاطر برف روی زمین داشیتم نه ذرات آلاینده ی معلق توی هوا!

زمان ما خیلی هم دور نیست

شاید بیست و دو سه سال پیش

اما،اون وقتا همه چیز ساده بود!

درست مثلِ همون نون و پنیر،خیار گوجه ی عصرا .

برباد رفته

کمی درباره حبیب محبیان: مرد تنهای شب ایران

1- حبیب در چهار مهر 1331 در شمران تهران به دنیا آمد.در خانوادهٔ او، برادرانش نیز به موسیقی علاقه داشتند

اما تنها حبیب به موسیقی حرفه ای روی آورد. برادران او منوچهر، منصور و محمود، و خواهران او مریم و افت هستند.

2- براساس نوشته های منتشر شده در سایت ویکی پدیا،

علی رغم تمایل سایر برادرانش به ویولن، علاقهٔ وی از ابتدا به گیتار بود.

دوران نوجوانی حبیب مصادف با پیدایش گروه بیتلز در دهه 60 میلادی اروپا شد

و این باعث علاقهٔ بیشتر وی به موسیقی گردید.

با پذیرفته شدن در آزمون صداوسیما، زیر نظر مرتضی حنانه به فراگیری اصول و تدابیر آهنگسازی روی آورد.

3- بعدها وی توانست به عنوان خواننده در تلویزیون  استخدام شود.

وی بعد از دو سال از استخدام  در رادیو و تلویزیون به خدمت سربازی رفت و در آنجا نیز خواننده باشگاه افسران بود.

4- همسر اول حبیب، شادی نام داشت. احمدرضا تنها فرزند حبیب از وی است که در ایران زندگی می کند.

روزی شادی در خیابان پایش پیچ می خورد و به علت آنکه احمدرضا را در آغوش داشته به زمین می افتد

و در بیمارستان به دلیل حساسیت به آمپول پنی سیلین در عرض چند دقیقه فوت می کند.

5- قریباً همزمان با فوت همسر حبیب، مادر او نیز، به علت حملهٔ قلبی فوت می کند

و این حوادث باعث می گردد که در اولین آلبومش یعنی «مرد تنهای شب» که در سال 1356 انتشار یافت

بیشتر آهنگ ها را به یاد آنها بخواند.آهنگ های «مادر» و «خرس کوکی» را به یاد مادرش،

«شهلای من» و «خواب سرخ بوسه ها» را به یاد همسرش

و «نگاهم» را به یاد هر دوی انها خواند.

6- همسر دوم حبیب ناهید نام دارد که «محمد » ثمره ازدواج  با اوست.

وی از معدود خوانندگانی است که در اجرای آهنگ ها از گیتار دوازده سیم استفاده می کند.

7- حبیب در سال 1360 به دلیل ممنوعیت خواندن، ایران را ترک کرد

و در سال 1364 در لس آنجلس در ایالات متحده آمریکا ساکن شد.

82- او در سال 1388 با نگارش نامه ای به رئیس جمهور وقت، محمود احمدی نژاد،

خواستار حضور در کشور شد

و با موافقت ضمنی و پذیرفتن رعایت برخی شرایط به همراه خانواده اش به ایران بازگشت

و در رامسر، چهارصد دستگاه اقامت کرد.

9-حبیب محبیان، روز ۲۱ خرداد ۱۳۹۵ به دلیل ایست قلبی در روستای نیاسته کتالم رامسر درگذشت.

وی پیشینه مشکلات قلبی داشت.

10-حاشیه‌های حبیب:

در ۲۶ آبان ۱۳۹۳ برای عرض تسلیت به خانه مرتضی پاشایی رفت.

در طول مراسم ختم همسر بنیامین بهادری شایعه شده بود که حبیب در مراسم حضور داشته است.

حبیب در مراسم ختم علی طباطبایی بازیگر حضور پیدا کرد

حضور در سومین جشن موسیقی ما در ۱۸ مهر ۱۳۹۴ در تهران و اهدای جایزه به ناصر فرهودی

برباد رفته

امروز صبح ، متن ترانه یاد یار و یا همان امشب شب مهتابه را گذاشتم

که ترانه سرایش علی اکبر شیدائی  هستند

البته خیلی مهم نبود که استقبالی نشد!!

خوب ما عادت داریم به خاطره کشی و خرد کردن احساسات!!!

اما برای هرکسی که عاشق شده باشه ،این متن خیلی زیبا و جذاب و خاطره انگیزه!!!

اما وقتی برای شنیدن خود آهنگ یک جستجو کردم،

دیدم مرحوم مرضیه که خوانده اصلی و اولیه این ترانه هسند(البته تاجائی که من یادمه)فوت شده اند

و درد آور تر شد وقتی دیدم ایشان در غربت و تنهائی و در مهر ماه سال 1389 در پاریس فوت شده اند

کمی جستجوی بیشتر نشان از خروج ایشان از ایران در سال 1373به مقصد پاریس و به بهانه مداوی بیماری، می داد!!

بعد از خروج به فرقه رجوی پیوستند

من اهل سیاست نیستم ، خودتان قضاوت کنید!!!

و بعد از مشکلاتی که برای دار ودسته رجوی ایجاد میشود

ایشان درخواست جدائی کردند و بعد هم مرگ!!!

من با صدای ایشان خیلی خاطره دارم(البته خیلی هم مسن نیستم!!!! هه هه)

و صدایشان بسیار زیبا و دلنشین بود

واقعا عاقبت به خیری خیلی مهم است

شب جمعه ای ،خدا رحمتش کند

برباد رفته

مشکل ما ، سخت تر از اینهاست که به این راحتی حل شود!!!!

نه اینکه بد باشیم ، نه

اگر حرفم را دال بر خودخواهی ندانید ؛ برحسب اتفاق هر کداممان خصوصیات خوبی هم داریم

من مهربانم ،

دلرحمم ،

ساده ام ،

ببسازم

و قانع

و او حسود نیست

قانون مدار است

اما هردوی ما مغروریم

و البته او لجباز است

و این میشود دوراهی جدائی ما

حرف هایش که تمام شد ، لیوان چائیش را لاجرعه سرکشید و و یک پک عمیق به سیگارش زد و به دور دستها خیره شد

مانده بودم چه بگویم

گفتم خوب مشکل چیست؟

گفت خیلی اهل رعایت حرمت وحیا و متانت نیست

البته اضافه کرد ، از نظر من!!!

گفتم  دوستش داری؟

گفت دیوانه وار

گفتم بساز

گفت دشوارست

گفتم بگو

گف شرمسارم

مانده بودم چه بگویم

سکوت کردم

برباد رفته

دور وبر ساعت سه بعد از ظهر بود که دشمن از سمت راست جبهه ما ُ حملات وسیعی را با همراهی تانک و تو

وضع خیلی بدی بود!!

از داخل دوربین ُ دیدن جان باختن رزمندگان ایرانی خیلی سخت بود

قرارگاه هم یک نتن را بارمز فرستاد و دستور دادند برویم یک جروی جلوی تانک رزا بگیریم!!

جایمان را عوض کردیم و رفتیم بالای  

اینجا دید خیلی بهتری داشت

چندبار گرا گرفتیم و نشانه گذاری کردیم

تانک تی 79 را فقط با تو

وگرنه ٰ آر

نمی دانم ولی لطف خدا شاملم شد

گلوله سوم تانک را برد هوا

فریاد الله اکبر در فضای دشت 

برباد رفته

عملیات نصر هفت در منطقه غرب ایران انجام میشد

من هم دیده بان توخانه بودم

نوجوان چهارده ساله ای که با شور و حرارت کارها را انجام می داد

بعد از حمله به مواضع دشمن ، اواسط روز با یکی از دیده بانان قهار و البته سرباز در سنگر دیده بانی نشسته بودیم

علی محبی ، جوانی از دیار دلیران تنگستان ، بوشهر

خونگرم بود و اهل دل و حال

علی با دوربین نگاهی به خط جلو و چیدمان نیروهای خودمان و دشمن داشت

درست  

ناگهان علی گفت:

نگاه کن انگار آن تانک تی 79 میخواهد سنگر ما را بزند!!!

من با شوخی گفتم : نه خیال م یکنی چه کسی با ما کار دارد!!!

ولی  بازهم با  دوربین   نگاه کردم ، درست می گفت ، تانک مثل یک لاک

کامل که خار ج شد برجکش یک چرخی به خودش داد

انگا من برق دورن لوله تانک را دیدم!!!

داد زدم : علی میخواهد ما را بزند!!!

علی ختدید و با شوخی گفت : نه چه کسی با ما کار دارد!!!

چند ثانیه بعد علی دوباره فریاد زد : بجنب الانه که بریم روی هوا!!!!

با عجله بی سیم و دوربین ها و اسلحه و نقشه ها و بقیه ملزومات همراه را برداشتیم

من جلو دویدم و علی با عجله بعد از من حرکت کرد

هنوز چند قدم از سنگر دور  نشده بودیم که همراه  با صدای شلیک تانک ، سنگر ما رفت روی هوا!!!

موج انفجار هر دوی  ما را به هوا  

افتادیم روی زمین و هر دو بیهوش شدیم

نمی دانم چقدر زمان برد

اما دست گرم رزمنده ای که مسئول تدارکات بود و داشت برای خط جلو ناهار می برد مرا به خود آورد!!!

گفت : زنده ای همشهری!!!

سرم را تکان دادم ، گفتم اگر هنوز روی زمین هستم و تو هم فرشنه نیستی ، من زنده ام!!!

خندید و ادامه داد ، بابا همه دلبندتان شدیم!   چرا به بی سیم جواب نمی دهید؟

علی هم سرش را گرفته بود و گیج و منگ بود!

او را بردند  به  سنگر اورژانس

من هم با درد کمر  شدید وسایلم را جمع کردم و چون لازم بود رفتم خط اول!!

این درد کمر هنوزم که هنوز است مرا به یاد این خاطره می اندازد!!!

فقط یک قدم مانده بود

ولی ظاهرا لیاقتش را نداشتم!!!!

برباد رفته

اسوده تر از همیشه از نردبان داغ دکل دیده بانی بالا میرفتم

دستانم از گرمای صبحگاهی اهن های دکل داغ شده بود

چهل متر بالا رفتن در حالیکه دشمن تو را  می بیند و با گلوله به استقبالت می اید سخت است

مخصوصا که دکل را با سیم بکسل مهار کرده بودند و وزش باد یک چرخ مینائی به دکل می داد

دیده بان دشمن مرا دیده بود و شروع کرد به شلیک گلوله زمانی

گلوله زمانی به این صورت عمل می کند که با تنظیم زمان انفجار گلوله ، قبل از رسیدن به زمین ،گلوله منفجر میشود

دکل های دیده بانی دشمن ،بالابر داشت

و تازه در اتاقک دکل هم امکانات خوبی داشتند

ولی مال ما ..........................

رسیدم بالا

کمی نفس چاق کردم

گلوله زمانی منفجر شد و منفقط صدای پاره شدن یسم بکسل ها را شنیدم

به هوش که امدم

داخل اوارژنس ولی زنده بودم

برباد رفته

باید راهی شوم

سفری در پیش است

راه دور و رسیدن مشکل

دعایم کنید

تنها چراغ راهم نور استجابت دعاهاست

از معدود سفرهائی است که دلم میلی به رفتن ندارد

اما چاره ای نیست

باید رفت

برباد رفته

دلم هوری ریخت تو!!!

دوباره دلواپسی به سراغم آمد و چشم به درب  سنگردوختم تا شاید کسی بیاید و خبری بیاورد

هرچه عقربه های ساعت بیشتر می چرخیدند

دلواپسی من هم بیشتر می شد

ترسیده بودم

از دوربین به دشت روبرو نگاه کردم ، ستون های تانک و ماشین عراقی ها بود که نزدیک می شد

متنی را بصورت رمز نوشتم و برای قرارگاه ارسال کردم

اما چقدر دیر جواب می دهند

بالاخره بی سیم با صدای خش خش همیشگیش  به صدا درآمد

متن را گرفتم و رمز گشائی کردم

دستور دادند آتش بازی به پا کنم

چند تا نقطه را از قبل بعنوان گراه یا همان نشانه خودمان داشتم

چند شلیک برای اطمینان از درستی نشانه ها شلیک کردیم

تقریبا که نه خیلی هم خوب بود

در انتهای مسیر جاده عراقی ها یک جاده خاکی بود که بصورت سه راهی تقسیم میشد

و راه فرعی به سمت ما می آمد

یک گراه هم برای آنجا گرفتم، به چند توپخانه نیاز داشتم ،

با قرارگاه هماهنگ کردم ؛ تقریبا همه توپخانه های موجود در منطقه را به من دادند!!!

کار بزرگی بود اما در آن زمان اصلا به این فکر نکردم!!!

همزمان با شش تا هشت توپخانه که مجموعا چهل یا پنجاه توپ داشتند آتش می ریختند

فقط نیم ساعت زمان می خواست

زبانه آتش و دود بود که منطقه را پر کرده بود

پس فردا که دودها خوابید، وقتی شمردند حدود دویست تا دویست و پنجاه ماشین منهدم شده بود

حمله دشمن لغو شد

همه اینها بخاطر دیده بانی یک پسرک 14 ساله دهاتیی بود

برباد رفته

تازه نشسته بودیم و داشتیم از آب و هوای دلنشین فصل بهار کردستان عراق می گفتیم

هرکسی چیزی می گفت و در نهایت قرار شد یک چائی دبش دبش اماده کنیم

آب جویبار همان نزدیکی را برداشتیم و آتش را روشن کردیم

همه قمقمه هایمان را هم پر کردیم و هرچه توانستیم ، نوشیدیم

چائی که آماده شد بساط قند و نبات و لیوان های آهنی هم بپاشد

کم کم هر کدام رفتیم سر پست خودمان

از قرارگاه متنی را بصورت رمزی فرستادند

چون من مسئول بی سیم بودم ، قرار شد من متن را رمز گشائی کنم

نصفه های متن که رسیدم دستانم لرزید

دیگر نای نوشتنم نبود

بچه ها همه متوجه شدند

آمدند کنارم

بقیه متن را باهم رمز گشائی کردیم

امروز صبح در منطقه حلبچه بمب شیمائی زده اند

از مصرف آب و غذائی که در فضای باز مانده است ، خودداری کنید

و این آغاز مشکل گوارشی من بود

سالهاست رفیق شفیق من شده است

بی هیچ جیره و مواجبی دردش را به کول می کشم

و خونریزیهای هفتگی و یا ماهیانه اش را تحمل می کنم

راه گریزی نیست ، این مال من است

اما تنها درد سنگینم ، چشمان نگران همسر و فرزندانم هست

می ترسند مرا از دست بدهند

گرچه باور دارم آنها هم خدائی دارند

ولی چه کنم که آنها مرا خدای خودشان می دانند!!!!

این بود قصه من و خونریزی دستگاه گوارش

دلیل خونریزی های مکرر ومتعدد من دراین سالهای طوفانی!!!!

برباد رفته