محض اطلاع

همه آنجه به آن می اندیشم

محض اطلاع

همه آنجه به آن می اندیشم

محض اطلاع

به جز از عشق
که اسباب سرافرازی بود
آزمودیم همه
کار جهان بازی بود

ویرایش کننده

وبلاگ html5 css3

سایت html5 css3

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۸ بهمن ۹۶، ۱۸:۴۲ - علیرضا قاسمی نژاد
    آمین
  • ۲۸ بهمن ۹۶، ۱۳:۲۱ - Mahomet Az
    ✌درود
  • ۲۷ بهمن ۹۶، ۲۲:۱۷ - محسن رحمانی
    تشکر.
  • ۲۷ بهمن ۹۶، ۱۷:۵۴ - ماه گیسو
    اخخی
  • ۲۷ بهمن ۹۶، ۱۳:۱۰ - محسن رحمانی
    :)

چارلی چاپلین، هنرمند بزرگ سینما و فیلم سازی است

که در آثارش به انسان ارج نهاده و فساد و تباهی را به گونه طنز آمیز به باد انتقاد می گیرد.

وی نامه ای به دخترش جرالدین چاپلین دارد که یکی از با ارزش ترین نوشته ها به شمار می آید.

این نوشته سرشار از نکات اخلاقی ، بسیار زیبا و خواندنی است :

دخترم! اینجا شب است،

یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور،

اما تصویر تو آنجا روی میز هست،

تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟

آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمایی می کنی؟

شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ایرانی” است که اسیر تاتارها شده است.

شاهزاده خانم باش و بمان،

ستاره باش و بدرخش

اما قهقهه تحسین آمیز تماشاگران،

عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند،

تو را فرصت هشیاری داد نامه پدرت را بخوان.

صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد،

برو! آنجا برو.

اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن:

زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند

و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛

من نیز یکی از اینان بودم،

من طعم گرسنگی را چشیده ام

من درد بی خانمانی را کشیده ام

و از اینها بیشتر،

من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند

اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند،

احساس کرده ام.

با این همه من زنده ام

و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد.

دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست.

نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن،

اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس،

حال زنش را بپرس

و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار!

گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر ار بگرد، مردم را نگاه کن،

زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو:

”من هم یکی از آنان هستم” آری تو هم یک از آنها هستی دخترم نه بیشتر!

هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند.

وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی،

همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم.

از قرنها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید،

اما زیباتر از تو! مغرورتر از تو!

اعتراف کن دخترم،

همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد.

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند

و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران،

یک گدای کنار رود سن ناسزا بگوید.

همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست،

این مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد.

اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای ان است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام

و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که بر ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام

اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم،

مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند.

شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد،

آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.

شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند

و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.

دل به زر و زیور نبند،

زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد

اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی،

با او یک دل باش، کار تو بس دشوار است این را می دانم.

به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند،

به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت،

اما هیچ چیز هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد.

برهنگی بیماری عصر ماست.

من پیرمردم و شاید حرف خنده آور می زنم

اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری.

بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد،مال دوران پوشیدگی.

می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم.

من از کودکان مطیع خوشم نمی آید

با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم؛

امشب شب نوئل است،

شب معجزه است

و امیدوارم معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی.

دخترم چارلی را، پدرت را فراموش نکن،

من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم تو نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشی...

برباد رفته

متن ترانه

نظرات  (۷)

۰۸ بهمن ۹۶ ، ۰۵:۴۵ سارا سماواتی منفرد
سلام دوباره

من هم قبلا تو وبلاگ قبلی ام بخش هایی از همین نامه منسوب به چاپلین را گذاشتم و یکی از خوانندگان وبلاگ آمد و داستان را برایم گفت.
اگه اینترنت هم سرچ کنید شرح کاملش هست ...
بطور مثال : http://aftabnews.ir/vdceef8zpjh8nei.b9bj.html
من مشکلی ندارم ؛ خوشحال هم میشم
ممنون از توجهتان
۰۷ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۵۱ سارا سماواتی منفرد
سلام
راستش خیلی خوب نوشته شده و منکر متن جالب و تاثیر گذار ش نمی توان شد.

ولی این نامه یکی از دروغ های تاریخ مطبوعات ایران هست و شخصی به نام فرج‌الله صبا از روزنامه نگاران پیش از انقلاب آن را به اعتراف خودش نوشته است.
این نامه با چنان تبحری نگاشته شده که جای هیچ شک و شبهه ای را به خواننده مطلب نمی دهد.
فرج الله صبا می گوید :

سی و چند سال پیش در مجله روشنفکر تصمیم گرفتیم به تقلید فرنگی ها ما هم ستونی راه بیندازیم که در آن نوشته های فانتزی به چاپ برسد. این شد که در ستونی، هر هفته، نامه هایی فانتزی به چاپ می رسید و آن بالا هم سرکلیشه فانتزی تکلیف همه چیز را روشن می کرد. بعد از گذشت یک سال دیدم مطالب ستون تکراری شده. یک روز غروب به بچه ها گفتم مطالب چرا این قدر تکراری اند؟»

گفتند: «اگر زرنگی خودت بنویس! خب، ما هم سردبیر بودیم. به رگ غیرت مان برخورد و قبول کردیم. رفتم توی اتاق سردبیری و حیران و معطل مانده بودم چه بنویسم که ناگهان چشمم افتاد به مجله ای که روی میزم بود و در آن عکس چارلی چاپلین و دخترش چاپ شده بود. همان جا در دم در اتاق را بستم و نامه ای از قول چاپلین به دخترش نوشتم. از آن طرف صفحه بند هم مدام فشار می‌آورد که زود باش باید صفحه ها را ببندیم. آخر سر هم این عجله کار دستش داد و کلمه “فانتزی” از بالای ستون افتاد. همین شد باعث گرفتاری من طی این همه سال شد.»
پاسخ:
سلام
حرفتان طلاست
اگر اجازه بفرمائید با اسم خودتان منتشر کنم
ممنونم میشوم اگر موافقید اعلان فرمائید
ممنون
پدرانه و صمیمی بود، همینطور جالب و خواندنی
موفق و پیروز باشید
پاسخ:
سلام
درود بر شما
سپاسگزارم
خوشحالم که ارزش خواندن را داشته است
۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۴۷ محسن رحمانی
سلام 
خواهش میکنم.
۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۳۹ محسن رحمانی
تشکر.
پاسخ:
سلام
سپاسگذارتان هستم
اوهوم:)
پاسخ:
سلام
ممنون از بذل توجه شما
قبلا خونده بودمش ولی ارزششو داره بازم خوندم^_^
پاسخ:
سلام
ممنون
این نامه به نظر من یکی از بهترین نوشته های دنیاست که ارزش چندین بار خواندن را دارد
ممنون که وقت گذاشتید

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی