محض اطلاع

همه آنجه به آن می اندیشم

محض اطلاع

همه آنجه به آن می اندیشم

محض اطلاع

به جز از عشق
که اسباب سرافرازی بود
آزمودیم همه
کار جهان بازی بود

ویرایش کننده

وبلاگ html5 css3

سایت html5 css3

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۸ بهمن ۹۶، ۱۸:۴۲ - علیرضا قاسمی نژاد
    آمین
  • ۲۸ بهمن ۹۶، ۱۳:۲۱ - Mahomet Az
    ✌درود
  • ۲۷ بهمن ۹۶، ۲۲:۱۷ - محسن رحمانی
    تشکر.
  • ۲۷ بهمن ۹۶، ۱۷:۵۴ - ماه گیسو
    اخخی
  • ۲۷ بهمن ۹۶، ۱۳:۱۰ - محسن رحمانی
    :)

تقریبا بیشتر تهرانی ها میدانند که حدود سی سال پیش؛

هر روز زنی در میدان فردوسی تهران ؛ با لباسی سراپا قرمز به انتظار معشوق می ایستاد .

این بانو  متولد ۱۳۰۵ و اهل رشت بود .گویا تلفنی با پسری دوست میشود و با او قرار میگذارد .

پسر از او میخواهد که برای اینکه در میان همهمه جمعیت بتواند پیدایش کند لباسی سراپا سرخ بپوشد و سر قرار حاضر شود .

او نیز به شوق دیدن پسری که هرگز ندیده بود و فقط صدایش را شنیده بود ؛

ترک دیار کرده با کفش و کیف و پیراهن و حتی یک بقچه قرمز سر ساعت مقرر در ضلع شمال شرقی میدان فردوسی حاضر میشود .

اما این پسر هرگز بر سر قرار حاضر نمیشود .

حال یا اتفاقی برایش افتاده و فوت کرده بوده ؛

یا اصلا دختر را فریب داده

و یا شاید آمده ؛ دیده ؛ نپسندیده و از همان راه برگشته و چیزی نگفته .

هیچکدام از اینها معلوم نیست .

زن سرخپوش قصه ما با هیچکس سخن نمیگوید و در سکوت حدود سی سال فقط به انتظار مینشیند .

هیچکس چیزی در باره اش نمیداند

حتی اسمش را ؛؛

و  اورا به  نام یاقوت صدا میکنند .

گویا خودش هم ازین نام خوشش میاید .

قصه ایستادن هر روزه او نقل هر کوچه و بازار میشود .

بطوریکه همه مردم هر روز او را میبینند و به حضورش عادت میکنند .

مغازه داران با او مهربانند و چای و غذا برایش میبرند .

ولی او فقط در سکوت می ایستاد و به عابران کنجکاوانه نگاه میکرد .

تو گویی میخواست ردی از آن معشوق جفا پیشه بیابد .

سرمای زمستان و برف و باران و آفتاب گرم تابستان ؛ هیچکدام مانع غیبت او حتی یک روز بر سر قرار نمیشود .

حتی بسیاری از روزها با وجود بیماری و تب ؛ باز هم با همان لباس بر سر قرار حاضر میشود .

بعد از انقلاب ؛ یک کلاه قرمز هم به پوشش او  اضافه میشود .

جوراب و کفش و کیف و کلاه و بقچه و پیراهنش همیشه قرمز بود .

گلایه ای نمیکرد ؛

اعتراضی نمیکرد ؛

درد و دلی هم نمیکرد

و این راز سر به مهر را بازگو نمیکرد .

بارها خبرنگاران برای مصاحبه میروند ولی به کسی جوابی نمیدهد .

حتی شبی تب میکند و میخواهند به بیمارستان ببرندش ؛

با شیون و گریه از اینکار ممانعت میکرده و در زیر سرم هم میگفته بگذارید بر سر قرار بروم .‌

تا حدود سالهای ۶۱ هم هر روز بر سر قرار می آید 

و ناگهان یک روز دیگر نیامد . . . که نیامد . . . که نیامد . . .

هیچکس نشانی از او نداشت تا بداند چگونه مرد و در کجا ؟؟

فقط دیدند که دیگر نیامد . . .

اگر چه که یافتن چنین عشقها و وفاداری هایی در دوره امروز ؛ غیر ممکن و بلکه محال است .

و در این دوره با افکار روشنفکرانه ؛ آنرا به نوعی بیماری ارتباط میدهند ؛

اما باز هم از ارزش کار یاقوت کم نمیشود .

یاقوت اسطوره وفاداری به عشق در زمان تکنولوژیست .

گویی رفتارش نوعی اعتراض خاموش به جفای یار ندیده اش بوده

و گویا با آمدن هر روزه اش میخواسته زمان را از حرکت باز دارد

هر چند که هرگز موفق نشد .

برباد رفته

نظرات  (۴)

وای چقدررر غمگین...این طور عشق رو فقط زن ها میتونن داشته باشن
عشق😑
پاسخ:
سلام
بله
فقط همین فقط عشق
من دیده بودمش
متاسفانه هیچکس قصه شو نمیدونست:((
پاسخ:
سلام
خیلی جالب هست
پس این افسانه صحت دارد؟

۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۵۲ علی رضا آهنی
عکسی پیدا نکردید؟
پاسخ:
سلام
اصلا فرصت نکردم
الان شروع می کنم به پیگیری

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی