نوشته های بی اعتبار

بشنو ، باور نکن

نوشته های بی اعتبار

بشنو ، باور نکن

نوشته های بی اعتبار

به جز از عشق
که اسباب سرافرازی بود
آزمودیم همه
کار جهان بازی بود

بایگانی
آخرین نظرات

۳ مطلب با موضوع «قصه دیگران» ثبت شده است

با همه لحن خوش آوائیم 

دردبدر کوچه تنهائم

ای دو سه تا کوچه زما دور تر

نغمه تو از همه پرشور تر

کاش که این فاصله را کم کنی 

محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما میشدی 

مایه آسایه ی ما میشدی

دوش مرا حال خوشی دست داد

سینه ما را آتشی دست داد

نام تو بردم ، لبم آتش گرفت

شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه جان من است

نامه ی تو خط  امان من است

ای نگهت خواست گه آفتاب

بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده بر انداز به چشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار مددکار ما

کی و کجا وعده دیدار ما

از سروده های مرحوم محمدرضا آغاسی

برباد رفته

گاهی اصلا حوصله نداری

حوصله هیچ چیزی ، حتی حوصله خودت را !!!!

افکارت برایت آزار دهنده میشود

تحملش را هم  نداری که با فکرهای خودت ور بروی و تلنگر بزنی به آنها!!!

حالی برای خواندن هم نیست

حوصله ای برای ماندن هم نیست

دل و دماغ پانشینی و صحبت کردن هم نداری!!

و خوب همه اینها میشود آینه دق!!!

مجبوری خودت را تحمل کنی!!!

مگر راه فراری هم وجود دارد؟!!!

دیروز خبردار شدم یکی نفر ،  بواسطه طلب و بدهی به بانک ، خودکشی کرده

طتابی را بدور گردن انداخته و تراکتور را روشن و سنگی جلوی لاستیک تراکتور و بعد طناب را انداخته گردنش و یا ریسمانی سنگ را از جلوی لاستیک کشیده  ،  و حرکت،  تراکتور راهی شده و طناب را کشیده و ............. الباقی ماجرا

اینکه چرا و چگونه ، چون شرایط را دقیق نمی دانم ، حرفی نمی زنم

اما اینکه انسانی مرگ را بر زندگی کردن ترجیح بدهد خیلی درد آور است

و اینکه بعد از مرگ او ؛ مگر بانک ها از پولشان می گذرند!!!

بیچاره عیالش و فرزندانش

خدایا عاقبت به خیرمان کن

آمین

برباد رفته

قرار نبود اوضاع تا این حد بغرنج شود یک دوستی داشتن ساده بود که حالا به عشقی اتشین تبدیل شده بود !!!!!

خودش هم نمی دانست چرا از بین این همه ادم این یکی را انتخاب کرده است

دیوانه میشد وقتی صدایش را می شنید

 اتش می گرفت وقتی نگاهش می کرد

ساده گرفتار شده بود

پرسیدم خوب چه چیزی در او دیدی که اینگونه همه چیزت را باختی

گفت همه چیزش ایده ال من است

قدش

صورتش

چشمانش

ابروانش

گرم و گیرا بودنش

اعتماد به نفسش

و حتی غرورش

وهر چه من دلم میخواهد را او دارد

گفتم دوست داری بگو تا ینویسم هم خاطره هایت محفوظ می ماندهم  عشقتان ابدی میشود

خندید وگفت خیلی سخت است ولی خواهم گفت

قرار شد او بصورت فصل فصل بگوید  و من فصل فصل بنویسم

فصل اول اشنائی

چندسالی بود در یک شرکت بزرگ کار می کردم

سرم در لاک خودم بودو

روزهای  اول اصلا این کارمند تازه وارد را  نمی شناختم

حتی اسم و فامیلش را هم بلد نبودم

اما کششی عجیبی را حسی میکردم

نیمه گم شده ام را انگار پیدا کرده بودم

در درونم حس غریبی داشتم

حس اسودگی

حس دوستی

ارامش

و این  همه انچه بود  که از دنیا و زندگی میخواستم

گمان داشتم این حس دوطرفه است

محبت را لمس میکردم

احترام را درک میکردم

حس خوبی بود

چند باری که بواسطه کار اداری با او تماس گرفتم

تردیدم به یقین تبدیل شدکه این احساس دوطرفه است

بایداحساسم را میگفتم

بایدبه شیوه ای حرف دلم را میزدم

بهانه ای لازم بود

دفترچه یاداشتی را خریدم

و چند قطعه از اشعاری که خودم دوست داشتم را با خط خوش در ان نوشتم

 خطشم هنوز هم زیباست

کلاس خطاطی رفته بودم و مسلط بودم بر نوشتن زیبا

حالا باید بهانه ای برای دادن دفتر پیدا میکردم

پایان فصل اول

برباد رفته