نوشته های بی اعتبار

بشنو ، باور نکن

نوشته های بی اعتبار

بشنو ، باور نکن

نوشته های بی اعتبار

به جز از عشق
که اسباب سرافرازی بود
آزمودیم همه
کار جهان بازی بود

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۷ دی ۹۶، ۲۳:۴۸ - Engineer Sarmadi
    حیف ...
  • ۲۷ دی ۹۶، ۲۱:۴۳ - محسن رحمانی
    :)

۱۵۸ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

خواستم بنویسم (( یلدا مبارک))

اما دستم لرزید، همین امروز عصر مرد جوانی را دیدم که پول نان شبش را نداشت!!!

همین چند ساعت پیش، چشمان حرست زده دخترکی که دستان مادرش را گرفته بود، بر روی میوه های میوه فروشی ، تماشا کردم

آنقدر میوه و الخصوص هندوانه گران شده ، که خیلی ها عکسش را بر سر سفره محقرشان گذاشته اند!!

اجیل را که اصلا نگو!!

انجیر خشک، کیلوئی هشتاد و پنج هزار تومان!!!

لحظه ای پدری را تصور کردم که امشب با دستان خالی و بدون هندوانه و آجیل و ..... به خانه میرود

عرق سرد شرم ، تمام  وجودم را پر کرده است!!!!

از خودم خجالت کشیدم

در شهری هستم که عده ای از صبح به آرایشگاه رفته اند تا برای مراسم شب ، زیبا باشند و مجلس شان پر باشد از زیبائی و خوردن و گفتن و ......

اما بخدا  هزیه یکبار آرایشگاه  رفتنشان، برابر است با هزینه زندگی یک ماهه همسابه ما!!!

امشب حالم خوش نیست!!!

امشب درونم جدال ایران و توران  برپاست!!

نمی دانم به سنتم پشت کنم یا به احساسم!!!

چشمان اشکبار مرد بیمار راننده ای که همه دخل امروزش چهل هزار تومان بود، مرا راها نمی کند!!!

تازه می بایست پول بنزین فردایش را کنار می گذاشت!!

دوباره افکار مالیخولیائی به سراغم آمده!!!!

دوباره هوای دلم ابری شده !!

بیش از این در توانم نیست!!

من نمی توانم به این همه مستمند و گرفتار کمک کنم!!!

و چه زجری دارد دیدن و درد کشیدن!!!

برباد رفته

تنگه غروبه خورشید اسیره
می‌ترسم امشب خوابم نگیره
سیاهی شب چشم‌هاش رو واکرد
ستاره من تو رو صدا کرد
باز مثل هرشب ازدیده پنهون
یه مرد عاشق با چشم گریون
آواز می‌خونه از پشت دیوار
کی خوابه امشب کی مونده بیدار
چراشب ما سحر نمی‌شه
گل ستاره پرپر نمی‌شه
توشهر خورشید یه قصر نوره
راه من و تو امشب چه دوره

ترانه سرا:ایرج رزمجو

برباد رفته

انسان موجود عجیبی است!!!

از مثبت بینهایت تا منفی بینهایت ، ادامه دارد!!!

موجودی با قدرت تفکر و مغزی بسیار هوشمند و قدرتمند!!!

و عجیب تر آنکه همه خود را محق می دانیم!!!

در کشوری که هیچ کس ،کار تخصصی خودش را نمی کند

همه حق دارند در همه مسائل نظر بدهند

دوستی داشتم که د یک شرکتی فولاد که با مشارکت ایتالیائی ها ساخته شده بود ، کار می کرد

می گفت:مدیریت به من دستور داده بود تا تعداد زیادی تلفن رو میزی بخرم

به ذهنم زد از این معامله ، پورسانت خوی هم من بگیرم!!!

با یکی از مهندسان خیلی مجرب ایتالیائی دوست فابریک بودم

یک روز به منزلم دعوتش کردم و گفتم باید این تعداد تلفن رومیزی بخرم

شما کمک کن از ایتالیا بخریم، پورسانت شما هم محفوظ!!!

کمی فکرد و با موبالش تماس گرفت و پس از خاتمه مکالمه اش ، گفت:

این دوستم متخصص امور مخابرات است و تجارب خوب یدر زمینه تلفن دارد

به او گفتم با شما هماهنگ کند، من در زمینه تلفن ثابت و همراه ، اصلا تخصص و مهارتی ندارم

گفتم خوب بحث پورسانتت چطور؟

گفت:گفتم که من بلد نیستم ، پس من شریکتان نیستم

تو هم اگر خیلی اصرار داری به شماره دوست من زنگ بزن

او پورسانتی نمی گیرد ولی دانشش را در اختیارت می گذارد

اصلا مگر در کشور شما بههمین راحتی توء کارپرداز میتوانی اینجوری خرید کنی؟

پس وجدانت کجاست؟

وشروع کرد به تدریس درس اخلاق!!

نتیجه آنکه:

یک - در کاری که بلد نیستند دخالت نمی کنند حتی اگر پورسانت خوبی داشته باشد!!!

دو - تعهد اخلاقی و وجدان کاری بالادی دارند و هیوقت آنرا زیر پا نمی گذارند

سه - مام وطن برایشان از همه چیز با ارزشتر است!!!!

شاید اصلا برایتان جالب نباشد ولی مرا خیلی آزار می دهد این خصائل بد اخلاقی!!!

برباد رفته

برباد رفته

آری سهراب تو درست میگویی!!

آسمان مال من است...پنجره،عشق،زمین،دوست،هوا،مال من است!

اما سهراب تو قضاوت کن...

بر دل سنگ زمین جای من است؟

من نمیدانم چرا این مردم، دانه های دلشان پیدا نیست...

توکجایی سهراب؟!آب را گل کردند!!

صبر کن ای سهراب،گفته بودی قایقی خواهم ساخت...

خواهم انداخت به اب،دورخواهم شد از این خاک غریب،

قایقت جا دارد؟؟؟

منم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم!!

مثل سهراب دگر جنس تنهایی من چینی نیست، که ترک بردارد...

مثل مرمر شده است...

چینی نازک تنهایی من...!!!

برباد رفته

پس ازآفرینش آدم خدا گفت به او: نازنینم آدم....
با تو رازی دارم !..
اندکی پیشتر آی ...

آدم آرام و نجیب ، اَمد پیش !!.

 زیر چشمی به خدا می نگریست ...!!!

محو لبخند غم آلود خدا .... دلش انگار گریست .

نازنینم آدم... ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید )...!!!!
یاد من باش ... که بس تنهایم !!!
بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !!
به خدا گفت :
من به اندازه ی ....
من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ...
به اندازه عرش ...نه ....نه
من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !!

آدم ،.. کوله اش را بر داشت

خسته و سخت قدم بر می داشت ....
راهی ظلمت پر شور زمین ....
زیر لبهای خدا باز شنید ،...
نازنینم آدم !... نه به اندازه ی تنهایی من ...
نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !...
که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!

برباد رفته

چه دلپذیراست ...!!!

اینکه گناهانمان پیدا نیستند...

وگرنه مجبور بودیم

هر روز خودمان را پاک بشوییم

شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم

و باز دلپذیر و نیکوست اینکه دروغهایمان

شکل مان را دگرگون نمی کنند

چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم

خدای رحیم ، تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس.

"فدریکو گارسیا لورکا"

برباد رفته

برباد رفته

می مانم میان دلم و عقلم!!

گیر کرده ام و آرام آرام دل بر عقل نداشته ام!!! غالب میشود

دلتنگ هستم

دلتنگ ایامی که چیزی جز صداقت نبود

و آنقدر بی ریا بودیم که:

وقتی دروغ می گفتیم، خودمان سرمان را به دیوار می کوبیدیم!!

چقدر ساده بودم من!!!

ولی حالا همه چیزمان دروغ شده

حتی گاهی فکر میکنم اینی که الان منم ، من نیستم و شاید دارم دروغ می گویم!!دروغ می بینم!!

تظاهر شده مایه مباهات

ریا شده دلیل بزرگی

و دروغ مستندی بر سیاست مداری!!

دینا غریبی است  ، نه!!!

واژه ها هم تغییر معنی می دهند

شاید آنها هم دروغ میگویند!!!

و معنی اصلیشان همین بوده که الان هست!!!

به کدام معنا و کدامین کلمه و واژه میتوان اعتماد کرد!!!

مانده ام

برباد رفته

برباد رفته