۲۰۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «متن ترانه» ثبت شده است

یک بیت شعر زیبا

گل که باشی ؛ باغبانها دست چینت میکنند

سنگ باشی میتراشند و نگینت میکنند ...

هرگز از این پیله تنهایی ات غمگین نباش ؛

روزگاری میرسد ؛ فرش زمینت میکنند !!!

چوب خشکی در بیابان باش ؛ اما مرد باش

چوب نامردی اگر در آستینت میکنند ...

ای درخت پیر ؛ بر این شاخه ها دل خوش نکن

چون که با دست تبر ؛ مطبخ نشینت میکنند

نیشخند دوستان از زخم دشمن بدتر است

آشنایان بیشتر اندوهگینت میکنند ...

  • برباد رفته

متنی دلنشین

چقدر این متن دلنشینه...

ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﯾﻪ نفر ﻣﯿﺮنجی... ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺑﮕﯽ ﺑﺨﺸﯿﺪیش... ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺗﻪ ﺩﻟﺖ میمونه...

ﮐﯿﻨﻪ ﻧﯿﺴﺖ...

ﯾﻪ ﺟﺎﯼ ﺯﺧمه... 

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺬﺍﺭﻩ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﻣﺜﻞ ﻗﺒﻞ ﺑﺸﻪ..!

ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻼﺵ ﮐﻨﯽ و  ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺑﺰﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﺍﻩ ﻭ ﺑﮕﯽ ﻧـــﻪ... ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﺳﺖ! 

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﯾﻦ ﻭﺳﻂ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯿﺶ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮑﻨﻪ..!

ﯾﻪ ﭼﯿﺰ سنگین مثل...

"ﺣــــﺮﻣـــــﺖ"

  • برباد رفته

دستای خالی

با دستهای خالی به دنیا آمده ایم

با دستهای خالی هم از دنیا خواهیم رفت

پس نگران چیزهایی ڪه آرامش را از تو می گیرند نباش

نگرانی, مشڪل فردای تو را از بین نخواهد برد ,

اما آرامشِ امروزت را قطعا از تو خواهد گرفت

ﻧﮕﺮاﻥ ﻓﺮﺩاﻳﺖ ﻧﺒﺎﺵ..

ﺧﺪاﻱ ﺩﻳﺮﻭﺯ و اﻣﺮﻭﺯﺕ , ﻓﺮﺩا ﻫﻢ ﻫﺴﺖ..

ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ ﻳﻌﻨﻲ ﻧﮕﺎﻩ ﺧﺪا

  • برباد رفته

متن ترانه: عشق من عاشم باش

تو غربتی که سرده تمام روز و شبهاش

غریبه از من و ما . عشق من عاشقم باش

عشق من عاشقم باش. که تن به شب نبازم

با غربت من بساز .تا با خودم بسازم

عشق من عاشقم باش. عشق من عاشقم باش

تو خواب عاشقا رو تعبیر تازه کردی

کهنه حدیث عشق و تفسیر تازه کردی

گفتی که از تو گفتن یعنی نفس کشیدن

از خود گذشتن من یعنی به تو رسیدن

قلبم و عادت بده به عاشقانه مردن

از عشق زنده بودن . از عشق جون سپردن

وقتی که هق هق عشق . زجهء احتیاجه

سر جنون سلامت که بهترین علاجه

عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش

عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش

عشق من عاشقم باش اگر چه مهلتی نیست

برای با تو بودن اگر چه فرصتی نیست

عشق من عاشقم باش . نذار بیفتم از پا

بمون با من که بی تو نمی رسم به فردا

عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش

عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش

**************

شاعر تیرج جنتی عطائی

  • برباد رفته

حیات طیبه

ﻣﺎﺩﺭﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﮐﺮﺩ.

ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ!

ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻣﺮﺍ ﭘﯿﺮ ﻭ ﻓﺮﺗﻮﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺩﯾﺪ!

ﻭ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﻢ ﻏﯿﺮ ﻣﻨﻄﻘﯽ!

ﺩﺭ ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﻟﻄﻔﺎً ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻤﯽ ﻭﻗﺖ ﺑﺪﻩ ﻭ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ﺗﺎ ﻣﺮﺍ ﺑﻔﻬﻤﯽ...

ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﺩ ﻭ ﻏﺬﺍﯾﻢ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺎﺳﻢ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ،

ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﻮﺷﯿﺪﻥ ﻟﺒﺎﺳﻢ ﻧﺎﺗﻮﺍﻧﻢ،

ﭘﺲ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ﻭ ﺳﺎﻟﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻢ،

ﺑﻪ ﺗﻮ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﺪﺍﺩﻡ...

ﺍﮔﺮ ﺩﯾﮕﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﯿﺴﺘﻢ،

ﻣﺮﺍ ﻣﻼﻣﺖ ﻧﮑﻦ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﯽﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭ،

ﮐﻪ ﺗﻼﺵ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺧﻮﺷﺒﻮ ﮐﻨﻢ...

ﺍﮔﺮ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺴﻞ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺨﻨﺪ،

ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﮔﻮﺵ ﻭ ﭼﺸﻢ ﻣﻦ، ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﭽﻪ ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﻢ ﺑﺎﺵ...

ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﺩﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ،

ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ ﺷﻮﯼ،

ﭘﺲ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ ﭼﻪ ﮐﻨﻢ ﻭ ﭼﻪ ﻧﮑﻨﻢ...؟!

ﺍﺯ ﮐُﻨﺪ ﺷﺪﻥ ﺫﻫﻨﻢ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻧﻢ ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻧﻢ، ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺻﺤﺒﺖ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺸﻮ...

ﭼﻮﻥ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻣﻦ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ.

ﺗﻮ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﯽ.

ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ؛

ﭘﺲ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮔﻢ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﺎﺵ...

قبل از اینکه دیر شود قدر پدر و مادرامان را بدانیم.!!!

  • برباد رفته

آغوش خواب

خودم را به خواب بخشیده ام

پناه برده ام به خواب ،تا در آغوش مرگی موقت !

فراموش کنم.

آنقدر دور شده ای ،

که تمام عمر برای برگشتن ات کافی نیست ،

خودم را به آغوش خواب انداخته ام ...

و خواب مرگ عمیقی نیست

و خواب آنقدر بزرگ نیست ،

که « دوست داشتن » تو را ،

در خودش حل کند

و « دوست داشتن » تو ،

عمیق تر از آن است که در مرگی به این حد حقیر ، غرق شود

آی ....

شاعر شعرهای خوف انگیز ،

که چشم هایت را می بندی

و شعرهایت را ،

چنان با صدای بلند فریاد می زنی

گویی پیامبری آیه های مقدس کتابش را تلاوت می کند ...

معجزه ای بیاور معجزه ای ...

تا به آئین فراموشی وارد شوم ،

سپید پوش و سرخ رو ...

و آنقدر به شریعت جدید مومن شوم که ،

فراموش کنم

تو ،

پیامبر واژه های رعب آور

رسول آیه های عریانی

با دستهایی دور

و چشم های خاموش معشوق من بوده ای ...

سیما محمودی

  • برباد رفته

یک روز ماشین زمان درست می‌کنم برمی‌گردم به آن دوران

روزگار کودکی یادش بخیر

چابکی و زیرکی یادش بخیر

یاد آن حوض و درختان حیاط

آب‌بازی‌هایمان یادش بخیر

یاد سرمشق معلم‌هایمان

صفحه های زرد دفترهایمان

دفترکاهی، مدادپرچمی

آن تراش آهنی یادش بخیر

یاد آن فریادهای دوره‌گرد

بستنی و بامیه یادش بخیر

یاد خوابیدن درون پشه‌بند

زندگی ساده و بی‌قید و بند

غصه‌های روز اول در کلاس

گریه های بچه ها و التماس

رقص پرچم با نسیم صبحگاه

در حیاط مدرسه یادش بخیر

رفته ایام و گذشته کودکی

مانده در خاطر صفای کودکی

چون که رسم زندگی باشد عبور

کودکی ما نیز گشته ایم از تو دور

خوش ترین ایام، ایام تو بود

کودکی بر روز و شب هایت
درود

  • برباد رفته

درباره زن

هنگامی که روح در تو دمیده می شود:

در شکم یک زن هستی

هنگامی که گریه میکنی،

در آغوش یک زن هستی

هنگامی که عاشق میشوی،

در قلب یک زن هستی

زن امانت است،

نه برای اهانت!

  • برباد رفته

دلتنگی هائی این روزهای من

این روزها ...

دلم زود می گیرد ، زود می شکند ...

گاهی  هوس می کنم همان بچه ای باشم؛

که وقتی آزارش دادند ؛چادر مادرش را باز می کرد و پشتِ توریِ امن و آرامش ، پناه می گرفت...

انگار همه چیز تمام شده بود

انگار دیگر کسی با او کاری نداشت

انگار فرمانِ آتش بس داده بودند ...

من این روزها برای بی کسی ام آغوشی ندارم

به قدری از دنیا ترسیده ام که هیچ گوشه ای برایِ دلم امن نیست !

مرا...به کودکی ام برگردانید ...

جایی که امن ترین سرپناهِ جهان؛چادرِ مادرم بود !

  • برباد رفته

پیوندهای شگفت انگیز

پدر و مادر قد کشیدن فرزندان را میبینند

و فرزندان، آب شدن پدر و مادر را.

این عادلانه نیست!

آنها به حرف آمدنمان، تاتی تاتی کردنمان، مدرسه و دانشگاه رفتنمان، عروسیمان را میبینند

و در مقابلما ثانیه به ثانیه موهای سپید جدید آنها را میشماریم،

خم شدن شانه های آنها را میبینیم و نهایتا رفتنشان را!!!

اما آنجا عادلانه میشود که این فرزندان نیز روزی پدر و مادر خواهند شد.

این پیوندها شگفت انگیز هستند

  • برباد رفته
به جز از عشق
که اسباب سرافرازی بود
آزمودیم همه
کار جهان بازی بود